ثروت بادآورده!

خانواده ای در جاغرق ثروتمند بودند و قصه ایشان از این قرار است:

پدر اینها در رباط شاه عباس در هنگام شب سردی استراحت می كرده است كه ناگهان در تاریكی شب می بیند دو نفر وارد رباط شدند كه آنها او را نمی دیدند، معلوم می شود آنها دزد هستند و مقداری جواهرات را به سرقت برده و حال می خو اهند آن را تقسیم كنند.

هنگام تقسیم با یكدیگر دعوا می كنند، یكی از آن دو دیگری را می كشد آنگاه از رباط بیرون می رود كه سر و روی خود را بشوید و دو باره برای استراحت برگردد.

به محض این كه از رباط بیرون می رود آن شخص حركت می کند و درب را از داخل می بندد.

وقتی آن دزد به رباط بر می گردد می بیند درب بسته است هركار می کند نمی تواند درب را باز كند.

فكر می کند دوست دزدش نمرده یا مثلا زنده شده هرچه خواهش می کند كه درب باز كن درب باز نمی شود.

صبح آن شخص بیدار می شود می بیند یك جنازه در داخل رباط است و جنازه دیگر در بیرون كه از سرما جان داده است.

جواهرات را بر می دارد و به روستا بر می گردد و از این راه ثروت كلانی نصیبش می شود.

روزنه‌ای به عبودیت فقیهانه” خاطراتی از عالم ربانی، مرحوم حاج شیخ ذبیح الله قوچانی