حکایتی از ریاضتهای شیطانی!

عالم بزرگوار  سید علی اکبر خویی فرمود:

در زمان جوان رفیقی به‌نام  ملا عبدالصمد معلم داشتم که پیوسته اوقات خود را صرف  ختمها و اوراد و اذکار می‌نمود تا آنکه به‌بیابان رفته و برای خود صومعه‌ای بنا کرد و دیگر به شهر نیامد.

روزی من با دونفر از محصلین، به‌قصد دیدن ملاعبدالصمد از شهر خارج شدیم، در وسط راه، یک نفر از ما که چیزی را فراموش کرده بود به‌ شهر بازگشت و ما دو نفر به‌طرف صومعه عبدالصمد روانه شدیم.

هنگامی که به‌صومعه نزدیک شدیم، ناگهان صدای او را از میان حجره شنیدیم که گفت: در را باز کنید، سید علی اکبر و فلانی است.

ما تعجب کردیم که چگونه از پشت دیوار ما را دیده و از کجا دانست که ماییم!!

در را باز كرد و ما داخل شديم، گفت:

«شما سه نفر بوديد و در فلان محل يك نفر از شما جدا شد و برگشت كه فلان چيز را بياورد. الان به مدرسه رسيد و در اطاق را باز كرد، آن چيز را برداشت، در اتاق را بست و  روان شد، از مدرسه خارج گرديد».

مانند كسى كه او را مى‏بيند، پيوسته از او خبر مى‏داد، تا آن كه گفت:

«از شهر خارج شد و به‌ فلان جا رسيد، الان سوره ياسين را شروع كرد تا به‌ فلان محل رسيد، سوره را تمام كرد، آمد و آمد، الان به ‌فلان محل رسيده»

تا آن كه گفت: «الان در را مى‏كوبد» صداى كوبيدن در بلند شد.

بسيار تعجّب كرديم كه رياضت، انسان را به چه مقاماتى می رساند!!

به‌هر حال، از نزد او خارج شديم و پس از گردش، وارد شهر و مدرسه شديم، اما متحيّر بوديم.

چند ماه از اين قضيه گذشت.

روزى ملاعبدالصمد را در شهر ديدم. تعجب كردم و گفتم:

«چه شده، شما را در شهر مى‏بينم؟

شما هرگز به‌شهر نمى‏آمديد و با اهل دنيا آميزش نداشتيد. مقام و مرتبه خود را به‌کجا رسانديد»؟

گفت: « خدا لعنت كند شيطان را و خدا لعنت كند مجدالاشراف را.

پدر شما گاهى به‌من مى‏گفت: اين رياضت‏ها عاقبت خوشى ندارد، ولى ‏من قبول نمى‏كردم و اكنون توبه كرده‏ام».

گفتم: «براى چه؟ شما كه به مقاماتى رسيده بوديد»!

گفت: «بلى، همه روزه مجدالاشراف را در شيراز مى‏ديدم و با من سخن مى‏گفت و دستوراتى به‌من مى‏داد و [در اين ايام] اشخاصى بر من ظاهر مى‏شدند و مطالبى را به من مى‏گفتند و من پيوسته به‌ اوراد و اذكار مشغول بودم و چيزهايى بر من مكشوف مى‏شد.

روزى مجدالاشراف به‌نظر من آمد و گفت: «ملاعبدالصمد! اكنون كامل شده‏اى و به‌مقاماتى رسيده‏اى، فردا مولود نفسى بر تو ظاهر خواهد شد».

چون فردا شد و من مشغول اوراد بودم، ناگاه ديدم از دهان من طفلى ‏خارج شد و برابر من ايستاد و به‌من خطاب كرد:

«اكنون كامل شدى. منم خداى تو، مرا سجده نما، تا تو را به ‌مقام مجدالاشراف برسانم»!

من به ‌شگفت آمدم و به فكر فرو رفتم؛ خدا ديدنى و تصور كردنى نيست، چگونه از دهان من بيرون مى‏آيد.

پس معلوم مى‏شود كه شيطان است. گفتم: «خدا لعنت كند شيطان را»!

ناگاه حال من متغير شد و غشوه به‌من روى داد.،چون به‌حال آمدم، فهميدم تمام اين رياضت‏ها شيطانى بوده.

انسان نبايد براى چند روز دنيا و رياست و  بزرگى و مريد خواهى، تا ابد خود را دچار عذاب الهى گرداند! لذا توبه كردم و تمام اوضاع را به‌هم زدم. اكنون چيزى در دست ندارم و از خدا خواهانم توبه مرا قبول نمايد.

مناظره با دانشمندان، آیةالله سيدعلى علم‌الهدى (انتشارات سجده) مناظره۱۹، ص۱۳۰

دیدگاه‌ خود را بنویسید

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا