گویند شیطان به خدا اشکال کرد وگفت خدایا تو که می دانستی که اگر مرا بیافرینی سرانجام نافرمانیت می کنم و بسیاری از مردم را گمراه می کنم و آتش دوزخت به واسطه وسوسه های من پر از آن مردمان خواهد شد، پس چرا مرا به وجود آوردی و آفرینش من چه حکمتی در بر داشت.؟!
گویا منظور شیطان از این سخن آن بود که خدایا اگر خلقت مرا به خودم واگذار می کردی، من نیستی و نبودن و عدم را بر هستی و بودن خودم ترجیح می دادم و وقتی نبودم طبیعتا نه نافرمانی در کار بود و نه گمراه کردن مردمان و نه جهنم رفتن!
در پاسخ به این رانده شده از درگاه رحمت الهی می گوییم: اولا تو دروغ می گویی و این اشکالت اساسا وجهی ندارد، چرا که اگر واقعا تو نیستی و عدم و نبودن را می خواستی و نمی خواستی خدا تو را بیافریند باید بعد از سجده نکردن بر آدم و رانده شدن از درگاه حق، به او می گفتی خدایا! تا به حال مرا بدون اختیارم آفریدی خیلی خوب! ولی اکنون از تو می خواهم مرا نیست و نابود کنی -کان لم یکن شیئا مذکورا گویا که اصلا مرا نیافریده بودی- تا نباشم که بخواهم بندگان تو را گمراه کنم .
اما او نه تنها چنین درخواستی نکرد بلکه به عکس گفت: پروردگارا! مرا تا روزی که مردم برانگیخته می شوند، مهلت ده! قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ سوره ص﴿۷۹﴾ و این را به عنوان مزد عبادت خود خواست.
پس معلوم می شود او هستی و بودن و وجود را دوست داشته و آن را واقعا می خواسته است آن هم به مدت طولانی، بلکه برای همیشه.
پس این که می گوید خدایا چرا مرا آفریدی و اگر به اختیار خودم بودم، نبود و نیستی را می خواستم نه وجود و هستیم را، دروغ می گوید و اشکالش بی پایه و اساس است.
برای مثال گاهی به شخصی بسیار گرفتار برخورد می کنیم که فریادش بلند است که خدایا اصلا چرا مرا آفریدی که این همه سختی ببینم؟! در همان حال اگر به او بگوییم حاضری الان بمیری و اساسا نیست و نابود بشوی؟ در پاسخ اگر به زبان هم نیاورد به دلش راضی به این نیست.
حتی راجع به کسانی که دست به خود کشی می زنند و مثلا داروی کشنده ای مصرف می کنند گفته می شود بلافاصله پشیمان می شوند و اگر کسی آنها را از مرگ نجات دهد تشکر می کنند. اینها همه نشانگر آن است حتی چنین اشخاصی هم که وجود و هستی و بود را خواهانند و آن را برای خود خیر و نعمت می دانند و از عدم و نیستی گریزانند.
ثانیا در پاسخ به این که چرا خداوند حکیم شیطان را آفرید -با این که می دانست او گمراه خواهد شد و دیگران را گمراه می کند- به طور خلاصه می توان گفت:
با دلائل فراوان عقلی و نقلی این امر مسلم است که هدف از آفرینش انسان و بلکه جهان به کمال رسیدن آدمی و جدا شدن خوبان از بدان است و این هدف جز با امتحان و آزمایش حاصل نمی شود و آزمایش وقتی صورت می گیرد که آزمایش شونده دارای اختیار باشد و همچنین در مسیر حرکت او علاوه بر راهِ رسیدن سعادت و کمال، راهِ سقوط و نابودی هم وجود داشته باشد، تا بدین وسیله انسانها با اختیار خود هر راهی را که می خواهد انتخاب کنند، در غیر این صورت آزمایش و در نتیجه دستیابی به سعادت و کمال که هدف آفرینش است امکان پذیر نیست.
بنا بر این همانطور که وجودِ مسیرِ کمال لازم است وجود مسیر ِگمراهی هم لازم است. شیطان همان موجودی است که مسیر گمراهی را به انسان نشان می دهد و آن را برای او زینت می دهد، البته برخی از انسانها فریب او را نمی خورند و در راه مستقیم گام برمی دارند و از این آزمایش سرفراز بیرون می آیند اما عده ای هم با میل و اختیار خود گرفتار وسوسه او می شوند و در این آزمایش مردود می شوند.
البته دو نکته را باید توجه داشت یکی این که البته کار شیطان فقط وسوسه است اما هیچ کس را نمی تواند با اجبار و زور به بیراهه بکشاند.
نکته دوم این که خداوند متعال شیطان را گمراه نیافرید لذا او قبل از نافرمانی شش هزار سال عبادت کرد و بعد با اختیار خود از فرمان حق سرپیچی کرد و چون خدا قبل از خلقت او می دانست که او – چنان که گفتیم راضی به خلقت خودش بود- از این رو او را آفرید و او با اختیار خودش پس از نافرمانی و سجده نکرد ن بر آدم، هدایتگر راه باطل شد و به این ترتیب زمینه آزمایش انسان فراهم شد.
بنا بر این آفرینش شیطان از روی حکمت بوده و آنچه از ابلیس نقل شده حقیقتا یک سخن شیطانی و دور از واقعیت است.