هدایت سارق توسط سید مهدی قوام!

مرحوم سید مهدی قوام ساعت یازده شب از مسجد به خانه بازمی‌گشته که در راه، مردی را می‌بیند که چادر رختخوابی را بر دوش گرفته و به سختی و نفس‌زنان می‌رود.

آقای قوام وقتی آن مرد را در آن حال می‌بیند، به او نزدیک می‌شود و می‌گوید: برادر! اگر می‌خواهی کمی استراحت کن؛ من کمکت می‌کنم.

مرد می‌گوید: بله، این بار کج شده، باید آن را زمین گذاشته و درست ببندم، کمک کن دوباره روی دوشم بگذارم.

وقتی مرد بار را پایین می‌گذارد، آقا سیّد مهدی قوام با دیدن اثاثیهٔ داخل چادر، متوجّه می‌شود که آن‌ها اثاثیهٔ خانهٔ او است؛ ولی در این‌باره چیزی به آن مرد نمی‌گوید،

بلکه از مرد دزد می‌پرسد: شام خوردی؟ دزد می‌گوید: نه. آقای قوام می‌گوید: من هم نخوردم، بیا باهم برویم شام بخوریم. و کمک می‌کند و بار را دوباره بر دوش آن مرد می‌گذارد.

 بعد از این‌که کمی راه می‌آیند، به جلوی خانهٔ آقای قوام می‌رسند. وقتی آقای قوام مرد دزد را به خانه‌اش تعارف می‌کند، او متوجّه مسأله می‌شود.(گویا اثاثیه سرقت شده اثاث منزل مرحوم قوام بوده)

از این‌رو تصمیم می‌گیرد اثاثیه را زمین انداخته، فرار کند. ولی آقای قوام دست او را می‌گیرد و می‌گوید: به جدّم قسم تا با من شام نخوری نمی‌گذارم بروی. و دزد را به خانه برده، با او شام می‌خورد.

دزد از آقای قوام می‌خواهد تا اجازه دهد همۀ اثاثیه را سر جای خودش قرار دهد. امّا آقای قوام می‌گوید: ابداً، این‌ها را ببر بفروش و سرمایهٔ خود قرار بده و با آن کاسبی کن؛ خدا به پول حلال برکت می‌دهد.

دزد هرچه اصرار می‌کند تا اموال را پس دهد، آقای قوام نمی‌پذیرد و همهٔ اموال را دوباره روی دوش او می‌اندازد و [آن دزد هم بالأخره] از مریدان آقای قوام می‌شود.!

 (زندگینامه و خاطرات استاد حسین انصاریان ص۶۲ – ۶۳)

دیدگاه‌ خود را بنویسید

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا