قطب راوندی به سند معتبر از إمام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که چون دختر یزدجرد بن شهریار آخر پادشاهان عجم را برای عمر آوردند و داخل مدینه کردند، جمیع دختران مدینه به تماشای جمال او بیرون آمدند ، و مسجد مدینه از شعاع روی او روشن شد چون عمر اراده کرد که روی او را ببیند، مانع شد و گفت سیاه باد روز هرمز که تو دست به فرزند او دراز می کنی، عمر گفت این گبرزاده مرا دشنام می دهد، و خواست که او را آزار کند.
حضرت أمیر علیه السّلام فرمود تو سخنی را که نفهمیدی چگونه دانستی که دشنام است؟ پس عمر أمر کرد که ندا کنند در میان مردم که او را بفروشند، حضرت فرمود جایز نیست فروختن دختران پادشاهان هر چند کافر باشند، و لیکن بر او عرض کن که یکی از مسلمانان را خود اختیار کند، و او را به او تزویج کنی و مهر او را از عطاء بیت المال او حساب کنی، عمر قبول کرد و گفت یکی از أهل مجلس را اختیار کن، آن سعادتمند آمد و دست بر دوش مبارک إمام حسین علیه السّلام گذاشت.
پس أمیر المؤمنین علیه السّلام از او پرسید به زبان فارسی که چه نام داری ای کنیزک؟ گفت جهان شاه، حضرت فرمود بلکه شهربانویه تو را نام کردم، گفت این نام خواهر من است حضرت به فارسی فرمود که راست گفتی، پس رو کرد به جانب إمام حسین علیه السّلام و گفت این با سعادت را نیکو محافظت نما، و إحسان کن بسوی او که فرزندی از تو به هم خواهد رسانید که بهترین أهل زمین باشد بعد از تو، و این مادر اوصیاء و ذریّه طیّبه من است. پس إمام زین العابدین علیه السّلام از او به هم رسید.
جلاء العیون علامه مجلسی/ باب ۶ ، فصل ۱.