اشعار

گر مهر«علی» نباشد اندر دلِ تو!

«دو رباعی» 

ای آنکه به ملکِ خویش [پاینده ] تویی

از ظلمتِ شب صبح نماینده تویی 

کارِ منِ دل خسته قوی بسته شده

بگشا خدایا که گشاینده تویی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

از کوثر اگر سرشته باشد گِلِ تو

بر چرخ برین بود ادامه

دل می‌بری از عالم با چهرهٔ نورانی!

عمرم شده جان‌کندن در اوج پریشانی

زین کوتَهیِ عمر و زین غیبتِ طولانی

عمری به تمنایت، با یاد قدم‌هایت

از پارهٔ دل کردم پیوسته گل‌افشانی

گردیده سیه روزم، می‌سازم و می‌سوزم

دارم به جگر پنهان، صد شعلهٔ پنهانی

با روی ← ادامه

امامت می کند بر سیزده نور خدا زهرا! 

هزاران سال نوری قبلِ خلقت خلق شد زهرا
هزاران سال قبل از مریم و آسیه و حوّا
نفهمیدیم انسان است یا انسیة الحورا
علی شد “باءِ” بسم اللهُ و زهرا “نونِ” اعطینا

خدا روز ازل دار و ندارش را به ← ادامه

که شد نامور لؤلؤ شاهوار!

«في مرثیةِ الزّهراء {سلامُ اللهِ علیها} »

کانَتْ بَتولُ رسولِ اللهِ لُؤْلُؤَةّ
یَتیمةً صاغَهَا الرَّحمٰنُ مِنْ شَرَفٍ

عَزَّتْ فَلَمْ تَعرِفِ الأیّامُ قیمتَها
فَرَدَّها غَیرَةّ مِنهُ إلی الصَّدَفِ

«توضیح و ترجمه»

همانا دختِ رسول الله، فاطمهٔ بتول، ناموَر لؤلوی شاهواری¹ بود ← ادامه

زغمت شکسته مرا کمر!

« نوحهٔ زبان حال حضرتِ ابی عبدالله بر سرِ نعشِ علیّ اکبر در میدان

زجدائیت پسر ای پسر
شده خاکِ هردو جهان به سر
زغمت شکسته مرا کمر
نه مرا بصیرت و نه بصر

شده روز وشبم یکی
غمِ تو ← ادامه

اگر نبود على، حق کجا هویدا بود؟!

شهی که زیور دیهیم و گاه می‌باشد
غلام درگه او مهر و ماه می‌باشد

لطیف‌تر ز گل است و بدیع‌تر ز بهار
به پیش گونهٔ او گل گیاه می‌باشد

پناهگاه جهانی ز دوزخ است و جحیم
علی که رحمت عالم ← ادامه

ای زجودت کوه ومعدن اندکی!

پیری آمد سویِ یثرب زرد روی
هر طرف آسیمه سر در جستجوی

سائلی گفتش که پیرا کار چیست
گفت: هیچم با لئیمان کار نیست

کیست آن کاندر کرم سرکرده است
گویِ سبقت از کریمان برده است

متّفق گفتند از صد ← ادامه

خواست که گوید منم شغال محمّد(ص)

قصیدهٔ شیرین میرزا اشتهای اصفهانی در مدح پیامبر اسلام (ص)

هر که شود کاسه‌لیسِ آل محمّد
برخورَد از سفرهٔ نوال محمّد

نخلهٔ طوبی به حسرت است که گردد
دیرکی از خیمهٔ جلال محمّد

بیضهٔ اسلام را خدا ز ازل داد← ادامه

کسی که خوی او بود چه خوک و سگ درندگی!

چه نسبت است با هما بهائم و وحوش را
به بی‌خرد نکن قرین خدای عقل و هوش را
به دُردنوشِ خودفروش پیر مِی‌فروش را
اگر موحّدی بشو ز لوح دل نقوش را

که ملک دل نمی‌سزد مگر به رازدار من.← ادامه

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا