دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور!
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن← ادامه
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن← ادامه
اگر خسته حالی بگو یا علی
اگر بیقراری بگو یا علی
به وقت گرفتاری و بیکسی
اگر مانده کاری بگو یا علی
اگر در دلت غصهها خانه کرد
دلت از غم زمانه شکایت کرد
به امید لطف خدا هر نفس← ادامه
امشب ای خالق یکتا همه را می بخشی
در شب قدر،خدایا همه را می بخشی
ای کریمی که همه ریزه خورخوان توأند
سفره ات هست مهیّا همه را می بخشی
گر چه ما غرق گناهیم ولی از سر لطف
می ← ادامه
خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدایی تو راست
پناه بلندی و پستی تویی
همه نیستند آنچه هستی تویی
همه آفریدست بالا و پست
تویی آفریننده هر چه هست
تویی برترین دانش آموز پاک
ز دانش قلم ← ادامه
اين دهــان بَستي دهــاني باز شـــد
تا خـورندهي لــقمـههاي راز شـــد
لــب فـرو بـَـند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوانِ آسـمــاني كُن شـــتاب
گـر تــو اين اَنبان ز نـان خــالي كـــني
پـُر ز گـــوهــــرهـــاي اِجــــلالي كـــني
طــفلِ جـان از ← ادامه
ﻣﺎﯾﻪ ﺍﺻﻞ ﻭ ﻧﺴﺐ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺯﺭ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﻛﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﺯﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﺩﻭﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﺪ کسر ﺷﺄﻥ شعله ﻧﯿﺴﺖ
ﺟﺎﯼ ﭼﺸﻢ ﺍﺑﺮﻭ ﻧﮕﯿﺮﺩ گرچه ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻛﺴﯽ ﮔﺮ ﺍﺯ ﻛﺴﯽ ﺑﺎﻻ ← ادامه
ازآن پس که بسیار بردیم رنج
به رنج اندرون گرد کردیم گنج
شما را همان رنج پیشست و ناز
زمانی نشیب و زمانی فراز
چنین است کردار گردان سپهر
گهی درد پیش آرَدَت ؛ گاه مهر
گهی بخت گردد چو ← ادامه
داری اگر آرزوی کوثر به بهشت
حبّ علیت بس است رهبر به بهشت
نزدیک تر از راهِ نجف راهی نیست
راهیست که می روند یک سر به بهشت
____________
حاصل نشود کام تو از رنج وتعب
خواهی به عجم گریز ← ادامه
«دو رباعی»
ای آنکه به ملکِ خویش [پاینده ] تویی
از ظلمتِ شب صبح نماینده تویی
کارِ منِ دل خسته قوی بسته شده
بگشا خدایا که گشاینده تویی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از کوثر اگر سرشته باشد گِلِ تو
بر چرخ برین بود ← ادامه
دختر فکر بکر من ، غنچه لب چو وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
وَهْم به اوجِ قدسِ ناموس إله کی رسد؟
فهمِ که نعتِ بانوی خلوت کبریا کند؟
ناطقه مرا مگر روح قدس کند مدد← ادامه
عمرم شده جانکندن در اوج پریشانی
زین کوتَهیِ عمر و زین غیبتِ طولانی
عمری به تمنایت، با یاد قدمهایت
از پارهٔ دل کردم پیوسته گلافشانی
گردیده سیه روزم، میسازم و میسوزم
دارم به جگر پنهان، صد شعلهٔ پنهانی
با روی ← ادامه
هزاران سال نوری قبلِ خلقت خلق شد زهرا
هزاران سال قبل از مریم و آسیه و حوّا
نفهمیدیم انسان است یا انسیة الحورا
علی شد “باءِ” بسم اللهُ و زهرا “نونِ” اعطینا
خدا روز ازل دار و ندارش را به ← ادامه