«در سالهای جنگ بینالملل اوّل (۱۲۹۷ – ۱۲۹۳ هجری شمسی) سختیهای زیاد در همۀ ایران پیش آمد، و از آن جمله در شهر ما نیز؛ مانند وبا و آنفلوآنزا (که میگفتند: مشمشه) و قحطی و تیفوئید و تیفوس. در خانهٔ ما نخست پدرم مبتلا گشت؛ نمیدانم به تیفوئید بود یا تیفوس. بعد از آن، من و خواهر بزرگتر از خودم و در آخر، کودک خردسالی داشتیم که فوت کرد. فقط کار خدا بود که مادرم تنها سالم ماند که پرستاری ما را بکند. این بیماری خیلی سنگین بود و شاید هر یک از ما یک ماه یا بیشتر گرفتار خود بیماری و دنبالهاش بودیم.
مرحوم دکتر ضیاء، یعنی ضیاء الأطبّاء، برای عیادت میآمد. بعدها خود مرحوم دکتر ضیاء برای من که نویسندهٔ این سرگذشت هستم نقل کرد که: من به خانهٔ شما میرفتم و میدیدم چهار بیمار که همگی احتیاج به دوا و نخودآب و آش جوجه و بعد از بریدن تب به غذای برنج نرم پختهای دارند (که به آن میگویند: تَرچُلُو) و وضع خانهٔ شما را میدیدم.
روزی که به عیادت مرحوم حاج آخوند رفتم، دستمالی حاوی مبلغی پول نقره که شخص معروفی به من داده بود کنار بستر ایشان گذاشتم. مرحوم حاج آخوند پرسید که: این چیست؟ گفتم: پولی است، شخصی داده و از باب وجوهات شرعیه نیست، برای مصارف این چند بیمار است که ناچار در این ایّام بدان احتیاج است. مرحوم حاج آخوند پرسید: کی داده است؟ من چون نمی توانستم به حاج آخوند برخلاف واقع بگویم، گفتم: فلان کس داده است و به من سپرده که نگویم، امّا شما پرسیدید و ناچار شدم بگویم.
در آن حال بیماری، اشکش جاری شد و گفت: حضرت آقا، در این قحطی که مردم از گرسنگی میمیرند، این آدم عروسی راه انداخت و از مشهد مطرب زنانه آورد و مبلغها صرف عرق و شراب کرد و داد که مردم مسلمان خوردند، آیا شما روا میدانید که من از چنین آدم پول قبول بکنم؟ من راضی هستم بمیرم و از چنین کسان نوشدارو نگیرم. مرحوم دکتر ضیاء میگفت: من نیز به گریه افتادم و پول را بردم به صاحبش پس دادم.»
(فضیلتهای فراموششده، ص۱۹٦– ۱۹۷)