لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!

ریشه ی ضرب المثل لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود:

روباهی مکار در نزدیکی مزرعه ای زندگی می کرد . حیوانات گوناگون و زیادی در مزرعه بودند .

روباه همیشه آرزو داشت که فرصتی بدست آورد و مرغ و خروس مرزعه را شکار کند ولی از سگ مزرعه بشدت می ترسید .

یکسال خشکسالی شد و حیوانات مزرعه غذایی برای خوردن نداشتند . همین طور روباه به شدت گرسنه و تشنه بود .

به مزرعه نزدیک شد و تا سحر صبر کرد و هنگامیکه حیوانات در خواب بودند به آنها
نزدیک تر شد.

خروس که در آن موقع از همه زودتر بیدار شده بود روباه را دید و به او سلام کرد .

روباه هم جواب سلام او را داد و گفت من با پدر تو رفیق بودم یادش بخیر عجب صدای زیبا و رسایی داشت .

خروس گفت : صدای من هم خیلی زیباست و چشم هایش را بست و شروع به آواز خواندن کرد .

سگ مزرعه بیدار شد و به سمت روباه دوید .

روباه خروس را دهان گرفت و فرار کرد .

خروس گفت اگر می خواهی سگ رهایت کند بگو این خروس مزرعه شما نیست .

روباه که بشدت ترسیده بود تا دهانش را باز کرد که این جمله را به سگ بگوید ، خروس پرید و فرار کرد .

خروس بالای نرده پرید و گفت : لعنت بر چشمی که بی موقع بسته شود .

روباه نیز گفت : و لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود و فرار کرد و به جنگل برگشت .

اگر سخنی بی جا گفته شود و از آن سخن بی موقع ، شخص دچار مشکلی شود می گویند: لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .

داستان ضرب المثل لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود در کلیله و دمنه می خوانیم:

دو لک لک در مرغزارى با خوشى زندگى می کردند.

لاک پشتى در آن مرغزار با اين دو لک لک رفيق شد.

وقتى تابستان تمام شد، لک لک ‏ها می‏ خواستند پر کشيده و بروند و مهاجرت کنند.

لاک پشت گفت: رفقا! کجا می خواهيد برويد؟ گفتند: اينجا که سرد، برف و باران می ‏شود، ما به گرمسير می رويم.
لاک پشت گفت: مرا نيز با خود ببريد. گفتند: ما حاضريم تو را ببريم، ولى بايد با ما شرط بسيار محکمى کنى که در بين راه دهان خود را باز نکنى.
گفت: دهان باز کردن که چيز مهمى نيست، باز نمی‏ کنم.
گفتند: نه، تو نمی ‏دانى، دهان باز کردن خيلى مهم است، چون گاهى مساوى با نابودى است.
گاهی همه آتش ‏ها از گور زبان بلند می شود. تو با ما شرط کن که دهان خود را باز نکنى.
گفت: قول مى‏ دهم که دهان خود را باز نکنم. مرا ببريد.

اين دو لک لک آمدند چوبى را کندند، به لاک ‏پشت گفتند: با دهان وسط اين چوب را بگير، ما دو طرف چوب را بلند مى
‏کنيم و تو را با خود مى ‏بريم، اما فراموش نکنى. گفت: نه.
لاک پشت وسط چوب را با دهان خود گرفت. آن دو لک لک با قدرت چوب را بلند کردند و به پرواز درآمدند.

در حال رفتن بودند که از بالاى روستايى رد مى‏ شدند. هنگام عصر بود و روستايى‏ ها از زمين زراعت برمى ‏گشتند که ناگهان چشم آنها به اين دو لک لک و لاک پشت افتاد.
یکی از روستایی ها گفت: بدبخت اين لاک‏پشت که خود را در اختيار اين دو لک لک قرار داده است، سپس با صدای بلند به لاکپشت که در ارتفاعات بود گفت: تو با اين سنگى که به پشت و شکم دارى، خيلى بالاتر از اين دو لک لک هستى، چرا خود را در اختيار اين دو گذاشتى؟

لاک پشت آمد دهان خود را باز کند که به آنها بگويد: اين کار من درست است،اما تا دهان خود را باز کرد، از آن بالا به پايين و روى سنگ‏ها افتاد و از بين رفت.
لک لک‏ ها نيز چوب را انداختند و راه خود را ادامه دادند و گفتند:

«لعنت بر دهانى که بى ‏موقع باز شود»!

دیدگاه‌ خود را بنویسید

آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله