مرحوم میرزای قمی پس از گذارندن دوران تحصیل، از کربلا به یکی از قرای جابلاق مراجعت نمود و مشغول ترویج و بیان احکام و مسائل دینی شد.
ملای بی سواد آن ده در اثر حسادت در صدد بود که به هر طور شده میرزا را از آن جا بیرون کند.
برای آن که به اهل ده ثابت کند که میرزا سواد ندارد در مجلسی که اهالی روستا همه جمع شده بودند، میرزای قمی هم حضور داشت، آن ملا به میرزا گفت:
آقا یک مار برای ما بنویسد. میرزا که از غرض او بی خبر بود، قلم و کاغذ را برداشت و کلمه مار را روی کاغذ نوشت.
آنگاه خودش دست به قلم برده روی صفحه کاغذی شکل و صورت مار را کشید، سپس رو به مردم گفت: مردم خوب نگاه کنید و با انصاف قضاوت نمایید آن که میرزا نوشته مار است، یا این که من نوشته ام؟!
مردم بی سواد سخن آن بی سواد را تصدیق کردند و گفتند: آنچه این شخص نوشته مار است و آنچه میرزا نوشته هیچ شباهتی به مار ندارد!
به این ترتیب آن عالم بزرگ، محکوم جهل و نادانی مردم شد، حتی برخی از آنان شروع کردند به توهین کردن به میرزا!
این جا بود که میرزا با گریه دستها را به دعا بلند کرد و عرض کرد: خدایا بیش از این ذلت مرا نپسند که طاقت ندارم!
آن گاه آن مردم نالایق را به حال خود واگذاشت و از آن قریه بیرون شد و به شهر قم آمد و به برکت حضرت معصومه به مقامات عالیه رسید!
به قول ملای رومی:
ده مرو ده مرد را احمق کند مرد حق را کافر مطلق کند
با اقتباس و ویراست از کتاب منتخب التواریخ ص ۴۹۶