«یکی از همراهان حاج آخوند {ملا عباس تربتی در سفر حجّ}، که جزو همخرجها نبوده [و] فقط همراه در مَرکب بوده است، مقداری تریاک با خودش داشته و دیگران بهکلّی بیخبر بودهاند. در بندر سوئز که سوار ترن شده بودند که به اسکندریه بروند، در موقع تفتیش، تریاک این آدم به دست آمده و او را از ترن پیاده کرده و بردهاند. هیچ کس نیز از همراهان کمکی نکرده است.
پدرم، که به سبب گرمی هوا فقط یک پیراهن به تن داشته و زیرشلواری به پا با عبای نازکی به دوش و همهٔ اثاثش در ترن بوده، در حالی که لوكوموتيو سوت کشيده که حرکت کند، پیاده شده و همراه آن آدم رفته است! خودش می گفت: من دیدم که این آدم غریب که زبان هم نمیداند ممکن است از بین برود، من هم کاری از دستم برنمیآمد، امّا گفتم اقلاً او را تنها نگذارم.
باری، آنها را میبرند و در ضمن پرسش از پدرم میپرسند: شما هم با این آدم همدست بودهاید؟ میگوید: نه. میپرسند: چرا آمدی؟ میگوید: برای اینکه او تنها نباشد، چون همسفر من است. میگویند: شما آزاد هستید، بروید. میگوید: اگر میخواستم بروم که نمیآمدم!
این گفتوگو باعث میگردد که خود آنها پروندهٔ او را طوری تنظیم کنند که آزادش میکنند و با ترن بعدی هر دو را میفرستند تا به رفقایشان ملحق گردند.»
(فضیلتهای فراموششده، ص۱٦۱ – ۱٦۲)