سخنرانی در مسجد صفار زاده (مشهد -ش 6)

بسم الله الرحمن الرحیم

و صلى الله على سیدنا ابى القاسم محمد و آله الطاهرین و لعنة الله على اعدائهم اجمعین الى یوم الدین.

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم و أما من خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی فإنّ الجنّة هی المأوی.

عرض كردم چند تا آیه‌اى بنا هست صحبت كنیم، یكى این آیه، و أما من خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی فإنّ الجنّة هی المأوی. در این آیه‌ى مباركه چند كلمه است، یكى كلمه‌ى خوف، یكى كلمه‌ى مقام و یكى كلمه‌ى رب، انشاء الله ترجمه‌ى اینها را در نظر هست صحبت كنیم. یك آیه دیگر و ما خلقت الجنّ و الآنس الا لیعبدون، معناى خلقت چیست؟ معناى جن و انس چیست؟ عبادت یعنى چه؟

آیه‌ى دیگر هم إنّ الّذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات الفردوس نزلا خالدین فیها لا یبغون عنها حولا.

در این چند آیه بنا شد یك قدرى صحبت كنیم.

از باب مقدمه، علم قرآن، علم الهى، انسان باید كاملا احترام آن را نگهدارد، با كمال ادب، با كمال احترام، قلبا و قالبا خودش را آماده كند، در مجلس علم الهى، علم قرآن، كتاب و سنت، اگر انسان حضور پیدا كرد باید كاملا قلبا و قالبا خودش را آماده كند.

یعنى بدن باید ساكت باشد، این ور و آن ور نگاه نكند، و قلب هم باید حضور در مجلس داشته باشد، احترام علم را، آیات قرآن را كه قرائت مى‌شود، صحبت مى‌شود كاملا انسان نگه بدارد، تا خداوند تبارك و تعالى افاضه كند، عنایت بفرماید علمى از قرآن، یك آیه از قرآن، آن علم وارد دل بشود، علم زبانى نباشد.

دیشب عرض كردم علم بر دو قسم است: علم زبانى، كه در لسان روایات تعبیر مى‌شود از آن به علیم اللسان، به فارسى علم زبانى، این پست‌ترین درجه‌ى علم است، أوضع العلم ما وقف علی اللسان و أرفعه ما ظهر فى الجوارح و الاركان. این یك درجه از علم است، كه این حجت است بر صاحبش در روز قیامت، فقط علیم اللسان است، و اما من خاف مقام ربه را مى‌خواند، معنایش را یاد مى‌گیرد، یعنى كسى كه از مقام عظمت پروردگارش بترسد، و نهی النفس عن الهوی، و نفس اماره هم از هواهاى نفسانى جلوگیرى كند، فإن الجنة هی المأوی، این آدم جایش بهشت است. این آیه‌ى قرآن است، ممكن است انسان علم زبانى پیدا كند، آیه را هم ترجمه كند، عربى آن را هم بخواند، ترجمه‌ى فارسى آن را بلد باشد، اما این علم وارد قلب نشده، از خدا ترس نداشته باشد، ممكن است دیگر، این را مى‌گویند علیم اللسان، آیه قرآن را، ترجمه‌اش را بلد باشد، معنایش را هم حتى یاد بگیرد، ولو فارسى زبان است این را رفته یاد گرفته، پاى تفسیر نشسته، برایش معنا كرده‌اند، حفظ هم كرده، معنایش را هم بلد است، اما خوف از خدا ندارد، این را مى‌گویند: علم زبانى، كه در لسان روایات خیلى تعبیر شده: علیم اللسان، علیم اللسان، این یك رقم علم است.

آن علم دیگر: و أرفعه ما ظهر علی الجوارح و الاركان، بالاترین درجه‌ى علم، آن علمى‌ كه نافع باشد، به درد آدم بخورد، و آن علم الهى كه تحریص شده، طلب العلم فریضة علی كل مسلم، یا مسلم و مسلمة، آن علمى‌ كه خدا مى‌خواهد، آن علمى‌ كه لازم است، آن علمى است كه وارد قلب بشود، علم زبانى نباشد.

چیز یاد گرفتن آسان است، اما فهمیدن مشكل است! فهمیدن با یاد گرفتن فرق دارد، فهمیدن این است كه این آیه‌اى از قرآن را به طورى بفهمد، به طورى یاد بگیرد كه وارد بر قلب بشود و انسان را وادار بر عمل كند.

و اما من خاف مقام ربه، قیام پروردگار! پروردگار عالم همه جا حاضر است، كانّه روى سر آدم ایستاده، آن وقت كسى كه این طور معتقد باشد كه خداى عالم حاضر است و ناظر است، كانّه روى سر آدم آماده است، آن وقت بترسد از خداى خودش و معصیت نكند!

آن وقت فان الجنه هی المأوی، خداوند عالم خبر قطعى داده و وعده‌اش هم خلف ندارد كه این آدم مأوى و مسكن او بهشت است.

علم به این آیه‌ى شریفه دو جور است: یكى فقط لقلقه‌ى زبان است، همان معنایش را یاد گرفته، مفهومى و… علمش علم زبانى است، از زبان رد نشده است.

كسى دیگر هست كه علمش علم واقعى است، وارد قلب شده و روحش این را قبول كرده، واقعا معتقد شده كه از خدا باید ترسید، این آدم الجنة هی المأوی.

اما آن كسى كه علمش زبانى است، آیه را یاد گرفته، از خدا هیج ترس ندارد، از دروغ هم باك ندارد، از غیبت هم باك ندارد، از تهمت هم باك ندارد، از مال مردم هم باك ندارد مثلا، این آیه را هم خوانده، پاى تفسیر نشسته، یاد گرفته، یا خودش مراجعه كرده، اما علم این علم زبانى است، این حجت است بر صاحبش در روز قیامت.

أوضع العلم ما وقف علی اللسان و أرفعه ما ظهر فى الجوارح و الاركان، فرمایش امیرالمؤمنین در نهج البلاغه كه پست‌ترین درجه‌ى علم كه حجت است در روز قیامت بر صاحبش این است كه به زبان فقط محبوس است، علم زبانى! چنان نطق مى‌كند، چنان حرّاف است، چنان متكلم عجیب است، و اذا رأیتهم تعجبك اجسامهم، قیافه‌اش آدم را مى‌گیرد، وقتى كه نطق مى‌كند هیكلش آدم را مى‌گیرد، اما در مغزش خالى است، هیچ خبرى جز زبان نیست! كأنّهم خشب مسنّدة، مثل چوبى است كه به دیوار تكیه‌اش داده باشند، ابدا اثرى و فایده‌اى ندارد، نه به حال خودش و نه به حال دیگران.

این چهار پنج آیه‌اى كه در نظر است انشاء الله ترجمه بشود، همین را اگر ما بفهمیم بس مان است، اما آن طورى كه مى‌گویم بفهمیم نه این كه یاد بگیریم تنها، یاد گرفتن نباشد، فهم! فهم!

كه معناى خوف را بعد عرض مى‌كنم كه خوف یعنى چه؟ عبادت یعنى چه؟ تقوا یعنى چه؟ زهد یعنى چه؟ كه یك مقدارى در اطراف اینها انشاء الله صحبت مى‌كنیم. اما شرطش این است كه آدم باید بفهمد.

و أرفعه ما ظهر علی الجوارح و الاركان‌، آن علمى‌ كه وارد قلب بشود، ‌علم الهى! آنى كه مى‌خواهند از آدم علم زبانى نیست، آن علم كه وارد قلب بشود و انسان واقعا عالم باشد، كه مطلب برایش روشن شود. روشن كه شد مطلب كما هو حقه، انسان را وادار بر عمل مى‌كند.

العلم یهتف بالعمل، صیحه مى‌زند، زیر بغل آدم را مى‌گیرد، زیر بال آدم را مى‌گیرد، نورهم یسعی بین أیدیهم است، كانّه یك چراغى است كه جلو آدم را دارد روشن مى‌كند، به همان مقامش كه رسید چاه را تشخیص مى‌دهد، راه را تشخیص مى‌دهد، و این علم زیر بالش را مى‌گیرد، بلندش مى‌كند، نمى‌گذارد توى چاه بیفتد، آن علم را صحبت مى‌كنیم، آن علم اگر وارد قلب شد، انسان واقعا مطلب را فهمید و باور كرد و ایمان آورد، این قهرا آدم را وادار به عمل مى‌كند.

آن وقت آثار این علم در اعضا و جوارح انسان پیدا مى‌شود، علم، ایمان وقتى كه وارد قلب شد، در قلب مؤمن كتابت شد اثرش این است كه انسان را وادار بر عمل مى‌كند، كه این اعضا و جوارح مظهر علم هستند.

لذا در بعضى از روایات دارد كه الایمان مبثوث علی الجوارح، ایمان در تمام اعضا و جوارح پخش است، یعنى چه؟ با این كه ایمان امر قلبى است، علم امر قلبى است؟ پخش است در اعضا و جوارح یعنى چه؟

یعنى اعضا و جوارح مظهر ایمانند، یعنى ایمان انسان در اعضا و جوارح بروز مى‌كند، مثل این كه اگر در كوزه آب باشد، در بیرون تراوش دارد، شیره باشد، روغن باشد… الآناء یترشح بما فیه، اگر علم باشد، ایمان باشد، واقعا آدم باور كرده باشد حق را، مطالب را، قهرا در اعضا و جوارح بروز مى‌كند، چشم ایمان دارد بروز مى‌كند، مظهر ایمان است دیگر، دست ایمان دارد، پا ایمان دارد، هر مقدار از اینها اگر كم شد ایمان ناقص است.

پس ایمان بر اعضا و جوارح پخش است؛ یعنى خود ایمان مال قلب است، اما اثرش در اعضا و جوارح ظاهر مى‌شود، آدم فاسد كه نیت او فاسد است در اعضا و جوارح او بروز مى‌كند دیگر! چشمش به اختیارش نیست، دستش به اختیارش نیست، زبانش هم به اختیارش نیست، او قلبش فاسد است، ایمانش چطورى است، این است كه آثار آن قهرا در اعضا و جوارح بروز مى‌كند.

آن وقت این علم الهى اگر انسان بخواهد یك قطره‌اى از دریا، ‌یك آیه‌اى از قرآن را درست بفهمد، ایمان به او بیاورد شرائط دارد.

یكى از شرائطش این است كه در وقتى كه آیه قرآن بر او تلاوت مى‌شود باید حاضر باشد، در مجلس حضور داشته باشد، اعضا و جوارحش آرامش داشته باشد، قلب هم باید آرام باشد.

اگر در مجلس علم كه آیات قرآن خوانده مى‌شود و یا فرمایشات ائمّه، خودش در مجلس بود قلبش جاى دیگر بود، توى بازار كار كرد، این محروم است به او نمى‌دهند! اگر هم یاد بگیرد لقلقه زبان است؛ چون این احترام علم را، آیه‌ى قرآن را نگه نداشته، ادب ندارد، محبت و علاقه به آن ندارد، تا به چیزى علاقه نداشته باشى به آدم نمى‌دهند، باید به قرآن كه علم الهى است، كلام خداست علاقمند باشد، در تمام منازلى كه قرآن هست باید احترامش حفظ شود.

در منزلِ كتابت، كتابتِ قرآن در روى كاغذ، كاغذ باید پاك باشد، قلم باید پاك باشد، مركّبش هم پاك باشد، نوشتن قرآن بر جلد میته حرام است، گوسفندى كه حرام شده میته است، جلد او را دباغى كنند آیه‌ى قرآن بنویسند، كاغذ نجس، حرام است دیگر، این خلاف احترام قرآن است، شرعا حرام است، دست بى وضو نباید بزنى، لا یمسّه الا المطّهرون، احترام قرآن لازم است.

لذا چون محترم است، علم الهى احترام دارد، باید احترام آن را نگهداشت، كسى كه احترام قرآن را نگه ندارد، علم الهى را علاقه نداشته باشد، كتابتِ علم قرآن، معارف قرآن در دل این آدم حرام است، حرمت تكوینى دارد؛ یعنى خداوند تبارك و تعالى بر دل آلوده، بر قلبى كه آلوده به معصیت است، قلبى كه ناپاك است العیاذ بالله! كتابت ایمان و كتابت معناى قرآن در قلب او محال است، محال است یعنى خدا نمى‌دهد، حرمت تكوینى دارد.

مثل این كه بهشت كه عالم نور است براى بعضى از اشخاص حرمت تكوینى دارد؛ یعنى محروم است، آنجا نمى‌برندش، جایش آنجا نیست.

بر دلى كه آلوده باشد، قلبى كه نیت او فاسد باشد، پاك نباشد، آیات قرآن، معارف قرآن كتابت نمى‌شود، ممكن نیست، نمى‌دهند به او.

همین آیه و أما من خاف مقام ربه، معناى این آیه، حقیقت این آیه، فهم این آیه‌ى شریفه وارد نمى‌شود بر آن قلبى كه پاك نباشد، لذا اگر صد بار این آیه خوانده شود، این از خدا ترس پیدا نمى‌كند!

این است معناى این كه ایمان بر قلبى كه آلوده است كتابت نمى‌شود، نوشته نمى‌شود، علم نوشته نمى‌شود، زبانا ممكن است آدم یاد بگیرد. این را باید اهمیت داد، ‌این چهار پنج آیه‌اى كه انشاء الله اگر زنده ماندیم مى‌خوانیم كه یاد بگیریم، معنایش این است كه یاد گرفتن تنها نباید باشد و الا فایده ندارد، فهم! فهم!

یكى از آیات همین است كه و أما من خاف مقام ربه اگر واقعا انسان از خدا بترسد این آیه را فهمیده است، اگر دیدى ترس از خدا در قلبت پیدا شد بدان آیه را فهمیدى، اگر دیدى ترس نیست همان طورى كه اول بودیم باز هستیم، بعضى از ما… بعد از خواندن آیات قرآن، باز حالت حالت اول است، همان غیبت را مى‌كند، همان تهمت را مى‌زند، همان كم‌فروشى را دارد، همان دروغ را مثلا، اگر دید كه نه عوض نشده، بدانید كه این آیه را نفهیمده.

یعنى خداوند تبارك و تعالى علم به او نداده، ‌كتابت نشده، علم قرآن لا یمسّه الا المطهرون، معارف و علم قرآن ولو یك آیه‌اش، و لو یك قطره‌اش به قلب این چكیده نشده، نوشته نشده.

عرض كردم كه باید انسان مؤدب باشد، دوست داشته باشد قرآن را، علاقمند باشد به علم الهى، علاقه! علاقه! در مجلس باید حاضر باشد، گوش بدهد ببیند خداوند تبارك و تعالى در این چه فرموده، وقتى قرآن مى‌خواند با تدبر بخواند ببیند چه فرموده خداوند، با حضور قلب!

اما اگر در مجلس انسان نباشد روحش، «من در میان جمع و دلم جاى دیگر است»، اگر این طور باشد فایده ندارد، اگر هم یاد بگیرم از مسجد بیرون شدم اگر پرسیدند چه آیه‌اى خوانده شد؟ مى‌گویم، اما به قلب وارد نشده؛ چون حضور نداشته در مجلس، احترام قرآن را نگه نداشته و محروم شده از فهم این مطلب.

«من در میان جمع و دلم جاى دیگر است»، در جاى دیگر خوب است، اینها را یك مقدارى تكرار مى‌كنم كه خوب ملكه شود، در مجلس لهو، در مجلس غیبت، اگر آدم گیر كرد بر او واجب است از این مجلس به هر بهانه‌اى باشد خودش را بیرون ببرد، اگر دید قدرت ندارد؛ یعنى محذور دارد نمى‌تواند از این مجلس خارج شود، قلبش را اقلا باید بیرون ببرد، «من در میان جمع و دلم جاى دیگر است»، آنجا خوب است، نه در مجلس درس، نه در مجلس مباحثه، نه در مجلس خواندن آیات قرآن كه قلب را ببرى بیرون.

بلكه آنهایى كه اهل كمالند، تهذیب نفس كرده‌اند آنها قلبشان را از دنیا بیرون مى‌برند، نه از مجلس لهو و لعب تنها، قلبشان از دنیا بیرون است كه امیرالمؤمنین سلام الله علیه مى‌فرماید: قد صحبوا الدنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحل الاعلی، آنها مال كسان دیگر است، به ما و شما خیلى ربط ندارد، آنها اصلا از دنیا بیرون هستند!

أخرجوا قلوبكم من الدنیا قبل أن تخرج منها أبدانكم، دلتان را از دنیا بیرون ببرید اصلا، پیش از آنى كه ابدان شما را ببرند بیرون، او حالا بخشش! قد صحبوا الدنیا… این راجع به زهّاد و متقین است، اینها با بدنهایشان مصاحب در دنیا هستند؛ یعنى بدنشان اینجاست، أرواحها معلقّة بالمحل الاعلی، روحشان جاى دیگر است، «‌من در میان جمع و دلم جاى دیگر است» جایش اینجاست، ‌نه در مجلس علم، نه در مجلس تفسیر، نه در مجلس درس، این شاعر كه این شعر را گفته شعر خوبى است، در یك جا موردش خوب است، در یك جا خوب نیست.

أخرجوا قلوبكم من الدنیا؛ یعنى بیرون ببرید دلتان را، روحتان را، ‌انبیاء آمده‌اند كه روح مردم را از عالم ببرند بیرون، به این معنا كه دل نبندند به عالم، بیرون رفتن روح انسان از یك مجلس؛ یعنى دلت را ندهى به آنها، یعنى با آنها موافقت نكنى، اگر غیبت مى‌كنند موافقت نكنى، اگر لهو، لعب، حرف بیهوده مى‌زنند قلبا موافق نباشى، دل بیرون كردن معنایش این است. از دنیا باید خارج كند خودش را، أخرجوا قلوبكم من الدنیا … آن مرحله خیلى مرحله‌ى بلندى است.

احترام علم الهى به این است كه دوستش داشته باشى، باید به او علاقمند باشى، درست گوش بدهى، درست یاد بگیرى و به قلب بسپارى، عقیده ببندى، این معناى علم است، لذا علم الهى كه در قرآن است در كلام الله مجید است، انسان باید دوستش داشته باشد و یاد بگیرد، با فرمایشات ائمه، آیات قرآن، یعنى احكام دینش را، حالا همینى كه ما وظیفه‌مان هست كه از مراجع تقلیدمان تقلید بكنیم و آن احكامى كه از قرآن استخراج و استنباط فرمودند طبق آنها عقیده ببندیم و عمل كنیم.

آن وقت كسانى كه قرآن بر آنها نازل شده كه حامل علم الهى هستند، كه علم قرآن پهلوى آنهاست كه در درجه‌ى اول خود خاتم انبیاء صلّى الله علیه و آله است، كه علم قرآن نزد خود خاتم انبیاء هست، كسى كه قرآن بر او نازل شده، علم قرآن هم به او داده شده، معقول نیست كه خداوند عالم آیات قرآن را بر پیغمبر به واسطه‌ى جبرئیل نازل كند، این طور بفرماید: شما این آیات را براى مردم بخوان آنها بفهمند خودت بلد نباشى! این طور كه نیست، خود خاتم انبیاء حامل علم قرآن است، همان طورى كه احترام خود قرآن، علم قرآن، معارف قرآن لازم است، احترام حامل قرآن هم لازم است.

آن كسى كه حامل علم قرآن است؛ یعنى علمش پیش اوست، من عنده علم الكتاب‌، لا یعرف القران الا من خوطب به، آن كسى كه علم قرآن پیش اوست، خداوند تبارك و تعالى به وسیله‌ى او قرآن را فرستاده، خود او و اوصیاى او كه حامل علم قرآن هستند، احترام اینها هم بر همه‌ى مردم لازم است.

احترام آنها چطور است؟ به این است كه قلبا و قالبا باید علاقمند باشى، قلبا باید دوستشان داشته باشى، قالبا هم اطاعت كنى، هر چه مى‌فرماید باید بگویى چشم! این را حالا سربسته، بعد باز یك مقدارى انشاءالله مبسوطتر … چون مطالب به طور قبض و بسط صحبت مى‌شود اول مختصر، بعد خورده خورده مبسوطتر بحث مى‌شود.

آن وقت تعظیم و احترام قرآن چطور واجب بود كه بى وضو نمى‌توانستى دست بزنى؟! آن كسى كه علم قرآن پیش اوست، آن كسى كه خلیفة الله است…

معناى خلیفة الله، معناى امام، معناى پیغمبر این است كه خداوند حجاب بین او و بین مطالب وحقایق را برداشته، همه چیز را مى‌بینند و مشاهده مى‌كنند، علم آنها لدنّى است، علم اكتسابى نیست مثل ماها.

آن وقت این كسى كه حامل علم الهى است همان طورى كه تعظیم علم خدا، كلام خدا لازم است، بى وضو نباید دست بزنى! بلكه باید ببوسى، احترام كنى، حامل آن علم هم، آن كس كه علم الهى پهلوى اوست آن هم همین طور است.

باید به زیارتش بروى، باید ببوسى دست او را، باید احترامش كنى، باید ضریحش را هم ببوسى، در و دیوارش را هم تعظیم كنى، قرآن را چطور مى‌بوسیدى، چطور قرآن را بى وضو دست نمى‌زدى، حرام بود، احترام حامل قرآن هم همین طور، این را انشاء الله یك مقدارى مفصل تر صحبت مى‌كنیم، حالا اجمالا، سربسته به ذهنمان بیاید.

همان طورى كه احترام خود كلام الله مجید، احترام علم واجب است، احترام حاملین علم، كسانى كه خداوند علم را بر آنها تحمیل فرموده، عطا كرده، و آتیناه من لدنّا علما، علم مرحمت كرده، أوتیت جوامع الكلم، این كسى هم كه حامل علم الهى است، نماینده‌ى خداست، احترام این هم لازم است.

نماینده‌ى خداست معنایش این است ـ‌به طور خلاصه خداوند تبارك و تعالى جسم نیست كه بیاید با من و جنابعالى حرف بزند، از جنس خودمان از بشر نیست كه به حسب ظاهر زبان داشته باشد، مثل خودمان حرف بزند، راه برود، بخورد، بیاشامد كه مطالب را به ما بتواند حالى كند، او را خداوند تبارك و تعالى انتخاب مى‌فرماید، او را مى‌فرستد براى هدایت كردن بشر.

آن وقت این نماینده‌ى خدا مى‌شود، لسان الله الناطق! خدا زبان ندارد این مى‌شود لسان خدا، این ید الله مى‌شود، قدرة الله مى‌شود، خداوند تبارك و تعالى تمام كمالات را به و… و معرفى مى‌كند خودش را به وسیله‌ى خلیفه خودش، به وسیله‌ى امام، كه این لسان خدا مى‌شود.

اینها عزیز هستند پیش خدا! حالا عزیزند از كجا عزیز شدند، آن را نمى‌خواهیم وارد بشویم، اینها را خدا اختیار كرده؛ چون پیش خدا عزیز شدند لسان خدا شده‌اند.

انسان اگر یك كسى را دوست داشته باشد، یك فرزندى را تربیتش كند، ـ‌مثال عرض كنم، به مثال واضح مى‌شود بعضى از چیزها‌ـ، آداب، اخلاق، علم، كمالات را به او تعلیم كند، آن وقت این هم همه را یاد بگیرد، و كاملا به حرف پدرش… و مطالبى كه او مى‌گوید گوش بدهد و یاد بگیرد و كاملا هم اطاعت پدرش را بكند، اصلا منتظر است ببیند پدرش چه فرمانى به او مى‌دهد، بدون مشورت پدرش كارى نكند، این بچه خیلى عزیز مى‌شود پیش بابا، دوستش دارد دیگر!

به جهت این كه مى‌بیند این بچه مظهر كمال خودش است، كمالى كه خودش داشته این بچه الآن فرا گرفته، اخلاق، دیانت، كمالات، علم، همه چیز، هر چه این پدر دارد مى‌بیند این بچه آموخته و كاملا هم مطیع است، این خیلى عزیز مى‌شود دیگر!

آن وقت به این درجه از عزت كه رسید، عزیز شد پیش بابا، این مى‌شود لسان بابا، یعنى چه؟ یعنى اگر از بابا یك مطلبى را پرسیدند چون او را خیلى دوست دارد حواله مى‌دهد به همان بچه، مى‌گوید: آقاجان! جوابشان را بده.

مگر این طور نبود؟ از امام صادق سلام الله علیه سؤال مى‌كنند حواله مى‌دهد به موسى بن جعفر سلام الله علیهما كه هنوز بچه است، از حضرت عسكرى سلام الله علیه سؤال مى‌كنند حواله مى‌دهند به حضرت بقیة الله كه هنوز دوساله یا یكساله است، این مى‌شود لسان بابا!

انبیاء و اوصیاء لسان الله هستند، پیش خدا عزیزند، خدا اینها را انتخاب كرده است، اگر كسى از خدا چیزى بخواهد، علم بخواهد، باید در خانه اینها برود، اینها لسان الله هستند.

آدم به جایش بنیشیند نه درس بخواند، نه در خانه انبیاء برود، نه زحمت بكشد، بگوید: خدایا بده! ترتیبش این طورى كه نیست، باید بروى درس بخوانى، باید بروى ببینى انبیاء چه فرموده‌اند. اینها را خدا فرستاده براى هدایت شما، نه این كه پشت ترازو بنشینى منتظر وحى جبرئیل باشى كه تمام علوم را مثلا به شما مجانى بدهد! نه، باید زحمت بكشى، باید پاى مسأله بنشینى! پاى تفسیر بنشینى! ببینى كه انبیاء چه فرموده‌اند، باید ببینى اینها از طرف خدا چه آورده‌اند؟

آیات قرآن را هم خود پیغمبر اكرم براى شما خوانده، جبرئیل كه براى شما نگفته، فرمایشات ائمّه، روایات، تمام اینها، اینها لسان الله هستند براى ما بیان كرده‌اند.

آن وقت در عصر غیبت كبرى روى حكمت و مصالحى كه الآن مى‌بینیم كه خداوند تبارك و تعالى مصلحت دیده، در پرده‌ى غیبت… چه مصلحتى؟ مصالح زیاد دارد، حكمتش را حالا نمى‌خواهیم صحبت كنیم، حالا در غیبت كبرى تكلیف چیست؟

حضرت بقیة الله كه لسان الله است حواله داده شیعیان را به علما به فقهاى شیعه، آن وقت اینها باز لسان حضرت بقیة الله هستند، حضرت بقیة الله زبان پدر بزرگوارش هست، پدر بزرگوارش زبان آن پدر بزرگوارش، تا برسد به پیغمبر اكرم، كه اینها زبان پیغمبر هستند و پیغمبر خدا هم لسان الله است، همه‌ى آنها لسان الله هستند.

در عصر غیبت كبرى كى لسان الله است؟ زبان امام زمان امروز كیست؟ آن عزیزهایى هستند كه خودش معرفى كرده، كسانى كه زحمت بكشند علوم ما را فرابگیرند، به كتاب و سنت و احادیث ما رجوع كنند، علم ما را یاد بگیرند، اینها پیش ما عزیز هستند، و اینها فقهاى ما هستند، اینها لسان ما هستند، شما باید بروید در خانه‌ى اینها از اینها تقلید كنید.

از خودت رأى ندهى، هیچ درس نخوانده، پشت ترازو نشسته، رأى ندهى از خودت، صلاح را من امروز این طورى مى‌دانم! مطلب این طورى است! هى بنشین مثلا حرف بزن! نه حق حرف زدن ندارى، باید ببینى چه دستور مى‌دهند، هر كارى كه داشته باشى باید به آنها مراجعه كنى، به آنهایى كه لسان امام زمان هستند، فقهاى شیعه! كه بر عوام شیعه بر ضعفاى شیعه، آنهایى كه درس نخوانده‌اند تحصیل نكرده‌اند بر اینها لازم است در خانه‌ى نماینده‌ى حضرت بقیة الله بروند، نماینده‌ى هاى آن حضرت امروز مراجع تقلید و علما هستند، به همین سلسله مراتب.

حالا اگر كسى چنین عقیده‌اى پیدا كرد، چنین ایمانى خدا به او مرحمت كرد كه ترتیب این طورى است، آن وقت اگر این رفت علاقه پیدا كرد به این آقا، به مرجع تقلید، به این فقیه، اگر دست این آقا را بوسید دست امام زمان را بوسیده، فرق ندارد، اگر انسان ایمان، آن علم الهى را داشت، اگر این مطلب را باور كند انسان، بفهمد یعنى چه؟ لسان امام زمان الآن فقهاى شیعه هستند، حالا اگر دست این آقا را بوسیدى بلا اشكال دست امام زمان را بوسیدى، فرق نمى‌كند، لب این شخص را بوسیدن، بوسیدن لب امام زمان است، دست این را ببوسى بوسیدن دست امام زمان است، بوسیدن دست امام زمان بوسیدن دست پیغمبر اكرم است، فرقى نمى‌كند، خدا كه دست ندارد، اینها به منزله‌ى دست خدا هستند، اگر روایاتش را در این باب بخوانیم مفصل مى‌شود.

اگر كسى واقعا ایمان داشته باشد، واقعا مطلب را باوركرده باشد، واقعا علم وارد قلبش شده باشد، مى‌رود در خانه‌ى علما، این در و آن در نمى‌زند، از خودش رأى نمى‌دهد، در تمام جزئیات و كلیات تقلید مى‌كند كه ببیند مرجع تقلید چه فرموده، فقیه چه فرموده.

معناى این روایت كه نگاه كردن در خانه‌ى این عالم ثواب دارد آخر چیست؟ اگر عالمى از یك محلى عبور كند خداوند عذاب را از اهل قبور بر طرف مى‌كند یعنى چه؟! در خانه‌ى عالم نگاه كردن به همان قصد، به همان نیت، روى فهم، نه به در و دیوار و گچ و آجر، مطلب این طور است، این گچ و آجر احترام پیدا كرده حالا!

دست عالم را كه مى‌بوسى نه از باب این كه این پوست است و استخوان و گوشت، كه در همه‌ى ما هم هست، بلكه از این باب كه این بدن، بدن نماینده‌ى امام زمان است، به واسطه‌ى این علاقه‌اى كه دارد، محبت… این علاقه و ارتباط اثر دارد.

ببینید مثلا این زمین قبل از ده سال زمینى بود مثل زمینهاى دیگر، حالا كه اضافه پیدا كرده به خدا بیت الله شده، اسم مسجد رویش گذاشته شده این عوض شد دیگر، شاید باطن آن هم عوض شده باشد، الآن احترامش لازم است.

این آهن آهنى بوده مثلا این طرف و آن طرف مى‌انداختند، حالا كه ضریح امام شده، ضریح پیغمبر شده احترامش لازم است.

در الفاظ هم، در اصطلاح ما طلبه‌ها، بعضى از الفاظ هستند كه پهلوى هم قرار مى‌گیرند كسب تعریف از هم مى‌كنند به واسطه مجاورت ـحالا شما آن را وارد نیستیدـ

پهلوى یكدیگر اگر دو چیز قرار گرفت به هم اثر مى‌كنند، بعضى از چیزها اثر، اثر طبیعى ظاهرى است، مثل یك چیزى را پهلوى گُل اگر بگذارى معطر مى‌شود.

بعضى از چیزها اثر، اثر معنوى است كه به چشم سر حس نمى‌شود، دیده نمى‌شود، به چشم سِرّ معلوم مى‌شود، كسى كه اهلش باشد او مى‌فهمد كه این مسجد با جاى دیگر امتیاز دارد، این حرم با جاى دیگر فرق دارد، این خاك با خاك كربلا، این زمین با زمین كربلا و زمین كعبه فرق دارد، او مى‌فهمد، ما فقط تعبدا ایمان داریم، قبول مى‌كنیم. حالا به چه مناسبت این حرف پیش آمد؟…

پس بر همه‌ى ما لازم است كه به فقهاى شیعه رجوع كنیم كه اینها نماینده‌ى امام زمان هستند، اگر علم پیدا كرده باشیم، چیز فهمیده باشیم مطلب این است، و اگر لقلقه‌ى زبان باشد، هیچ اعتنایى هم به اینها نداریم، اصلا به رساله هم نگاه نمى‌كنیم و مسأله هم یاد نمى‌گیریم و تمام شد و رفت، اگر هم یاد بگیریم عمل نمى‌كنیم، این مى‌شود علم زبانى.

این چهار پنج آیه‌اى كه بنا هست خوانده شود مقصود ما این است، و الا اینها مطالبى است كه خیلى مشكل نیست، خیلى علمى نیست، فهم، مى‌خواهیم بفهمیم یعنى چه؟ معناى خوف خدا چیست؟ به یك نحوه فهمیدنى كه وارد بر قلب ما بشود و واقعا از خدا ترس پیدا كنیم كه توى بازار كه راه مى‌رویم چشممان را مواظب باشیم، این است معناى خوف، معناى علم این است، نه لقلقه‌ى زبان. همه هدف ما در این چند شب كه قول دادیم، اگر موفق بشویم، چند نفر از رفقا اجتماع كنند، مقصود ما فهمیدن همین چند آیه است. فهم! فهم!

صحبت كردن زیاد فایده ندارد، یاد گرفتن تنها كافى نیست، اگر فهمیدیم تمام كارهایمان با همین چهار پنج آیه درست مى‌شود، اگر هم نفهمیدیم كه تمام قرآن را هم یاد بگیریم فایده ندارد. این است مطلب. انشاءالله اینها را ترجمه‌اش را عرض مى‌كنم.

پس بنا بر این باید با كمال احترام، با حواس جمع، چهار پنچ آیه كه خدمتتان قرائت و تفسیر مى‌شود توجه كنید! بلكه انشاء الله بتوانیم اینها را بفهمیم، همه‌ى صحبت ما در باره‌ى فهمیدن است، علم زبانى نباشد، دیگر اگر توانستیم بفهمیم كه خدا را شكر كنیم، اگر نتوانستیم باید برویم خودمان را معالجه كنیم.

بر محمد و آل محمد صلوات.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله