امام صادق علیه السلام: امْتَحِنُوا شِیعَتَنَا عِنْدَ مَوَاقِیتِ الصَّلَوَاتِ كَیْفَ مُحَافَظَتُهُمْ عَلَیْهَا.» (بحار الأنوار، ج٦٥، ص۱٤۹)
شیعیانِ ما را در اوقات نماز آزمایش کنید تا ببینید چگونه بر آن مواظبت دارند
خدای رحمت کند مرحوم حاج آقا اسدالله روحانی را که حالاتش یادآورِ این روایت شریفه بود. آن سالها، هر کس میخواست نماز دلچسبی بخواند شامگاهان خود را به مسجد ابالؤلؤ میرساند. گاهی که با بعضیها سرِ صحبت را وا میکردیم، معلوم میشد هر شب از مناطقی مثل نوشآباد به قلب بافت سنّتی بیدگل میآیند تا نمازشان را پشتسر حاج آقا اسدالله بخوانند. البته خود مسجد هم مزیّتی داشت و مرحوم حاج شیخ به نورانیّتِ آن زیاد معتقد بود، حتّی گاهی میگفت مسجد بالا از مسجد پایین نورانیتر است!
نماز حاج آقا اسدالله به نظرم طولانیترین نماز شهر بود. تازه، بین دو نماز هم به قدر کافی برای تعقیبات و نوافل فاصله میانداختند و لذا برای نماز عشا دوباره اذان میگفتند.
حاج شیخ سعی میکرد زودتر از اذان مغرب در محرابش نشسته باشد. لباسهایش نو نبود، ولی کاملاً تمیز و مرتّب و پاکیزه بود. داخل محراب، محاسنش را شانه میزد، حنک میانداخت، از سجّاده و مُهرِ بدون طرح یا نوشته و کاملاً ساده و یکدست استفاده میکرد، به قلهوالله و نهایتاً سورهٔ کوچکِ دیگری اکتفا نمیکرد و متنوّع سوره میخواند؛ سورهٔ مُلک، جمعه، طارق، شمس، زلزال، واقعه و… که در مساجد دیگر کمتر به گوش مأموم میخورد. خلاصه کارهایش نشان میداد که نماز را از سرِ رفع تکلیف نمیخوانَد و حساب جدایی در زندگی برایش باز کرده است. همین جهات باعث شده بود که نمازش مشتریان خاصّی داشته باشد. نوعِ آنها هم به برکت تعالیم ایشان مسألهدان بودند. مثلاً اگر کنارشان نماز میخواندی و ته آرنجت را در سجده روی زمین میگذاشتی، بعد از نماز، اوّلین صحبتی که با شما میکردند دربارهٔ کراهت این کار و توصیه به ترک آن بود. چندباری هم به خودم تذکّر داده بودند. از نوعِ عطرهایی که ما طلبهها میزدیم هم بدشان میآمد و ابراز میکردند.
پدرم میگفت: یک بار بچهٔ چهار-پنجسالهای در صف اوّل نشسته بود و پیرمردها غر میزدند. حاج شیخ در محرابش بود و با صدای همهمه برگشت و دید چه خبر است. به بچه گفت: دوست داری بیایی پیش خودم بنشینی؟ بچه گفت: نه، میخواهم اینجا بنشینم. حاج شیخ رو به مسجدیها کرد و گفت: هیچ کس حق ندارد این بچه را به زور بلند کند. بچه همانجا ماند و نمازش را خواند.
نقل این ماجرا هم خالی از لطف نیست: من یک شالزمستانیِ طرحدار و نوستالژیک دارم که زمان پیشنمازیام در مسجد محلّهٔ مختصآباد از جوانی مهربان هدیه گرفتهام. چند سال پیش، شبی از شبهای دههٔ محرّم که برای شنیدن منبرِ وعظِ حاج آقا اسدالله به مسجد ابالؤلؤ رفتم، آن شال را روی جالباسیِ دیواریِ مسجد جا گذاشتم و دیگر تا یک سال نتوانستم به آن مسجد بروم. محرّم سال بعد، دوباره یک شب برای روضهٔ ایشان به مسجد رفتم و با وجودی که از آن شال دل کنده بودم، همینطوری نگاهی به جالباسی افکندم. با کمال تعجّب دیدم شالم هنوز روی میخ جالباسی است! سریع جَستم و شال نازنینم را برداشتم و غرق شعف شدم. بندگان خدا یک سال صبر کرده بودند تا مگر صاحبش پیدا شود.
مسجد ابالؤلؤ مؤذّن خندهرو و جالبی داشت که به رحمت خدا رفت. خودش برایم میگفت: من در جوانی کبوترباز بودم و نماز هم نمیخواندم. هر روز حاج آقا اسدالله از کنار ما جوانها رد میشد و به مسجد میرفت. یک روز دست مرا گرفت و گفت: بیا برویم مسجد. گفتم: خجالت میکشم، اینها مرا مسخره میکنند. گفت: کاری به آنها نداشته باش. مرا به مسجد برد و در یکی از صفوف جا داد؛ مُهرم را روی زمین گذاشت و گفت: همین جا بایست. بعد هم کمکم اذان را یادم داد.
بارها دیده بودم که وقتی پیرمرد مؤذّن دیر کرده و وقت اذان رسیده بود، حاج شیخ از داخل محرابش بلند میگفت: حاجی علی نیامده؟! در لحنِ ادای این جمله میشد یک انتظار خاص را به نظاره نشست؛ انگار همین دیروز دست جوانکِ شوخ و شنگ را جلوی دوستان نابابش گرفته و با خود به مسجد آورده تا با آن صدای رسا برایش اذان بگوید. یک بار به حاجی علی گفتم: کبوترها را چه کردی؟ میخندید و میگفت: بیشترش را فروختم و چندتایی را برای دلم داخل قفس نگه داشتم. البته خود حاج شیخ هم کبوتر داشت.
پدرم از یکی از دوستانش به نام آقای ناظمی نقل میکرد: نوجوان که بودم، یک روز کبوتر سفید و قشنگی را روی دیوار خانهٔ حاج آقا اسدالله دیدم. چون قدّم نمیرسید، دوچرخهام را پای دیوار گذاشتم تا روی آن بروم و پرنده را بگیرم. در همین حین، حاج شیخ از خانهاش درآمد تا به مسجد برود.
مرا که در این هیئت دید، پرسید: چه کار میکنی؟ گفتم: هیچی آقا، کبوترم فرار کرده بود، میخواستم بگیرمش. در خانه را باز کرد و گفت: نکند اینها هم مال شماست؟! با تعجّب نگاه کردم، دیدم یک عالمه کبوترِ همان شکلی توی حیاطاند و دانه میخورند؛ همه سفید و برفی و قشنگ. خیلی شرمنده شدم. خود حاج شیخ فرمود: برو دو تا از اینها را بردار، ولی به شرطی که نه سر دیوار مردم بروی و نه دروغ بگویی.
همین رفتارهای حاج آقا اسدالله بود که خردسال تا کهنسالِ شهر را شیفته و علاقهمندش کرده بود. این مَثَلِ سائر هنوز در السنهٔ مردمان این بوم و بَر مکرّر است که هر گاه فرد معلومالحالی مرتکب خلافی شود میگویند: مگر فلانی نوهٔ حاج آقا اسدالله است که این کارها از او بعید باشد؟!
پدرم میگفت: یک روز بعد از نماز صبح، حاج شیخ به نانوایی بربری آمد و ته صف ایستاد. مردی از جلوی صف با اصرار خواست جایش را به ایشان بدهد. حاج شیخ فرمود: اگر بیایی جای من بایستی و من بروم جای تو قبول است، و گرنه این همه آدم جلوی من است؛ شما حق نداری نوبت آنها را عقب بیندازی. آن بندهخدا هم قبول کرد؛ جایش را به ایشان داد و خودش به ته صف رفت و البته از چنین تعارفی پشیمان هم شده بود.
عبّاسآقا حامدآبادی (از پیرمردان مسجد و محلّهٔ خودمان) میگفت: یک روز باران باریده و آب زیادی داخل فرورفتگی وسط کوچه جمع شده بود. حاج آقا اسدالله داشت به مسجد میرفت و از ما چند نفر جوانی که ایستاده بودیم خواست که مسیر آب را باز کنیم تا مبادا لباس رهگذری آلوده یا نجس شود. ما به تعلّل برگزار کردیم و وقتی برگشت و دید هنوز کسی اقدامی نکرده، عبا را کناری نهاد و دامن قبا و آستین را بالا زد و گلولایها را درآورد. مسیر رفتن آب به چاه شهری که باز شد، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، عبایش را برداشت و رفت.
حاج شیخ دوست نداشت کسی ریشهایش را با تیغ بتراشد و همیشه تذکّر میداد و استثنا قائل نمیشد. یکی از همکاران پدرم از آن دسته آدمهایی بود که تلخی تذکّر پدرانهٔ حاج شیخ را چشیده بود؛ زمانی که با دوستانش کنار کوچه نشسته بود و سیگار میکشیدند و لغویّات میگفتند و میخندیدند، حاج شیخ از کناری رد شده و وی را شناخته بود؛ میدانست مادربزرگی مقدّس و مؤمن و اهل مسجد و نماز دارد. خودش میگفت: حاج شیخ تا مرا دید، صدایم زد تا از جمع بچهمحلها جدا شوم. آنگاه گفت: نوهٔ حمیدهخانم نیستی؟ گفتم: چرا. گفت: این سیگار را بنداز، البته من خودم گاهی یک نخ میکشم، ولی تو جوانی و حیفی، بنداز و دیگر نکش. سیگار را انداختم زمین. سپس هشدار تندی داد که دیگر ریشم را نتراشم و شبیه خوبان خانوادهام باشم. خاطره را که تمام کرد، گفتم: اخلاق ایشان قدری تند بود و کمتر مراعات ناراحتیِ افراد را میکرد. نگذاشت حرفم را تمام کنم، و مانند کسی که پشت سر پدر و مادرش بدگویی شنیده، روی در هم کشید و گفت: یعنی چه؟ حق با ایشان بود، من نباید آنجور میبودم، شما چرا از این حرفها میزنی؟!
حالا حمیدهخانم کیست؟ پیرزنی عابده و مؤمنه و از سادات محترم بیدگل بود. زمانی که از عتبات بازمیگردد، حاج شیخ از ایشان میپرسد: سفر بر شما خوش گذشت؟ میگوید: نه. حاج شیخ با تعجّب میپرسد: چرا؟ مگر میشود زیارت نجف و کربلا بد بگذرد؟ حمیدهخانم گفته بود: بله آقا، در یکی از منازل بین راه، یک نماز صبحم قضا شد؛ آیا چنین سفری خوش گذشته؟!
حاج شیخ همیشه با حسرت حالات خوش قدمای بیدگل را برای ما نقل میکرد. همانهایی که امام جعفر صادق (علیه السلام) دربارهشان فرموده بود: «لَیْسَ مِنَّا وَ لَا کَرَامَةَ مَنْ کَانَ فِی مِصْرٍ فِیهِ مِأةٌ [در روایاتِ دیگر: مأة ألفٍ] أَوْ یَزِیدُونَ وَ کَانَ فِی ذَلِکَ الْمِصْرِ أَحَدٌ أَوْرَعَ مِنْهُ.» (وسائل الشیعة، ج۱٥، ص۲٤٥) از جمله گاهگاهی از یکی از اولیای خدا به نام مرحوم حاج محمّدعلی درخشان سخن میگفت. میگفت: زمستانی دَورِ کرسی نشسته بودیم که حالی بر او عارض شد و گفت: فلان روز و فلان ساعت، من خواهم مرد. جمعی که در مجلس بودند همه خندیدند و خیال میکردند شوخی میکند. ولی من مترصّد بودم و دقیقاً همان طور شد؛ در همان روز و در همان ساعت جان به جانآفرین تسلیم کرد. این تازه یکی از بزرگان این قوم بود که حاج شیخ در جوانی محضر اینان را مغتنم شمرده بود.
پدرم بارها از حاج شیخ شنیده بود که مردم محلّهٔ «علیاکبر» بیدگل را به پاکی میستاید و همیشه میگوید: مردم این محلّه خیلی دستنخورده هستند. خودش هم هر سال فاطمیّه ٥ شب به این محلّه میآمد و منبر میرفت. همیشه به مردم بیدگل میگفت: محرّم اگر میخواهید روضه گوش کنید، به حسینیّهٔ حضرت علیاکبر بروید. مرحوم حاجی بابا لطفالله مصنوعی نیز محلّهٔ ما را دوست داشت و یک زمستانی که به دیدارش رفته بودم، میگفت: رنگهایی که در دیگر محلّهها بوده هیچ وقت در محلّهٔ شما دیده نمیشد.
@cheraghe_motaleeh