گویا سحری نیست شب تیره‌ی ما را!

درماندگی خود به که گوییم خدا را

سلطان ندهد گوش به فریاد گدا را

گویند که هر تیره‌شبی را سحری هست

گویا سحری نیست شب تیره‌ی ما را

گل در قدمت باد صبا ریزد و ترسم

کز برگ گل آسیب رسد آن کف پا را

از شرط وفا نیست چو آزردن عاشق

زین بیش مکن خون به دلم شرط وفا را

با حُسن تو حسن دگران را چه نمایش؟

کی در بر خورشید بود جلوه سُها را؟

گفتی که چه شد حال طبیب از ستم ما

عمری‌ست که در هجر تو جان داد، نگارا

طبیب اصفهانی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا