اشعار

كه به‌روی ناامیدی درِ بسته باز كردن…!

همه‌روز روزه بودن، همه‌شب نماز كردن
همه‌ساله حج نمودن،سفر حجاز كردن

شب جمعه‌ها نخفتن به‌خدای راز گفتن
ز وجود بی‌نیازش، طلب نیاز كردن

به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن
ز مناهی و ملاهی همه احتراز كردن

ز مدینه تا ← ادامه

من کورم ولی روشن دلم!

دید مردی شخص کوری را بشب دستش چراغ⁦
می رود با کوزه ای بر دوش یکسر سوی باغ

خنده کرد و گفت، چشمان تو کوراست ای رفیق
می نمایی با چراغ از بهر چه طی طریق

در جوابش گفت، من ← ادامه

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته!

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی ← ادامه

شيخ بهائى و لقمه حرام!

لقمه ی نانی که باشد شبهه ناک

در حریم کعبه، ابراهیم پاک –

گر، به دست خود فشاندی تخم آن

ور به گاو چرخ کردی شخم آن

ور، مه نو در حصادش داس کرد

ور به سنگ کعبه‌اش، دستاس کرد

ادامه

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترست!

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود

این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود

سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید

تا زدامان بیابان محملی پیدا شود

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترست

سر به صحرا ← ادامه

تو به نام دینداری ، مردمان بیازاری!

کبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسان

حال آخرین بنگر، ذکر اولین برخوان

ای هیون آتش دم‌، ای عقاب باد افسای

ای نهنگ آب اوبار، ای پلنگ خاک‌افشان

خاک از تو در لرزه‌، آب از تو در ناله

باد

ادامه

شعری از ملاطاهر نائینی!

آنکه دایم هوس سوختن ما میکرد

کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

دوش در خرمن جانم زده بود آن آتش

که فلک از تف آن شعله محابا می کرد

نقد جان در عوض نیم نگه میدادم

چشم پر ← ادامه

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا