مرحوم حاج شیخ ذبیح الله قوچانی ره

رفق و نرم‌خویی در ارشاد و هدایت افراد!

مرحوم حاج شیخ ذبیح الله قوچانی در جهت تربیت و هدایت افراد، ارشاد و انتقاد وتذكر به آنان از روشهای خاصی استفاده می‌كرد و به حسب اختلاف روحیات و ظرفیتهای مردم با آنان به گونه های مختلف برخورد می‌كرد.

به ← ادامه

یخ می‌شکست و وضو می‌گرفت!

رسم آقاجان براین بود که در حوض وضو بگیرد.

حتی در زمستانهای بسیار سرد آن زمان قوچان و فاروج سحر که از خواب بیدار می‌شد، یخهای حوض را می‌شكست و وضو می‌گرفت! 

روزنه‌ای به عبودیت فقیهانه” خاطراتی از

ادامه

سخنش از دل برمی‌آمد و بر دل می‌نشست!

آشیخ هادی ابراهیمی نژاد:

سخنش از دل برمی‌آمد و بر دل می‌نشست.

زاهدی چون که از بی‌ارزشی دنیا سخن می‌گفت، دنیا را در چشممان ما بی‌ارزش می‌کرد.

عارفی چون او که شهد معرفت خدا و عبودیت او می‌گفت دل ما ← ادامه

خصوصیات مجلس حاج شیخ!

آشیخ مهدی ابراهیمی نژاد:

در جلسات چیزهایی را مطرح می‌كرد كه بدرد همه افراد مجلس بخورد.

گاهی شخص خاصی را كه دارای ویژگیهای مثبتی بود مورد خطاب قرار می‌داد كه هم تشویقی برای آن شخص باشد و هم برای دیگران ← ادامه

اسم آقا سید الشهداء را که می‌بردند، اشکم جاری می‌شد!

آشیخ مهدی ابراهیمی نژاد:

 می فرمودند: قرآن زیاد بخوانید، جوری که ملکه شود و فوائد زیادی دارد.

در روایات چرا این قدر به خواندن قرآن اهمیت داده شده است؟

یکی از فوائدش این است که اگر در جایی آیه‌ای بدون ← ادامه

گریه در مصائب حضرت زهرا!

مرحوم شیخ علی اصغر فخرایی:

در منزل آشیخ محمود -در چهارراه ابو طالب- روضه حضرت زهرا سلام الله علیها را خواندم.

ایشان به شدت منقلب شد، با این که بی صدا گریه می‌کرد ولی تا مدت طولانی شانه‌هایشان از شدت ← ادامه

یاد وداع اهل بیت!

آسید محسن موسوی:

در جاغرق خدمت ایشان بودم.

عصری بود توی حال نشسته بودیم، فرمودند:

باید از اینجا وداع کنیم و به مشهد برویم.

رفتم دنبال پذیرایی، وقتی آمدم دیدم ایشان نشسته بلند بلند گریه می‌کند و اشک می‌ریزد ← ادامه

گذشت زمان همه چیز را روشن می‌كند!

آشیخ ابوالحسن قائمی:

حاج شیخ ظاهری حلیم و ساكت داشت، اگر چه در باطن رنج و ناراحتی داشت اما آن را بروز نمی‌داد.

بسیار اتفاق می‌افتاد كه بعضی به منزل ایشان می‌آمدند و شروع به صحبت می‌كردند و گاهی تند ← ادامه

از ترس عصبانی شدن از خانه بیرون آمدم!

حاج آقابزرگ:

حدود سال ۲۷ یا ۲۸ شمسی بود در ماه رمضان یک روز عصر که به خانه برگشتم،

دیدم باقر یکی از دفترهای مرا پاره کرده است.

چون روزه داشتم ترسیدم عصبانی شوم، بلافاصله از خانه بیرون آمدم تا ← ادامه

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا