بابا بنگر سوز دل و چشم پر آبم از كوى تو عازم به سوى شام خرابم
نگذشته زمانى كه ز قتل تو ببستند اين قوم جفا پيشه به زنجير و طنابم
اين يك زندم كعب نى آن سيلى بيداد فرياد كه هر لحظه ز قومى به عذابم
بابا ز تو هر لحظه مراد بود سوالى از چيست كه اكنون ندهى هيچ جوابم
بردار سر از خاك كه اين قوم جفاجو بردند ز سر معجر و از چهره نقابم
زين زخم كه بر جسم تو بيرون ز حسابت در سوز من دلشده تا روز حسابم
ز افتادن سرو قد اكبر بروى خاك يكباره ز دل رفت برون طاقت و تابم
زان تير كه جا كرده به حلق على اصغر در ناله چو ليلا و در افغان چو ربابم
اين شط فرات است چون ديده جودى هر لحظه به موج آيد و من تشنه آبم