کمک به اندازه!
سید ابوالفضل موسوی:
من معمولا ماهی یک بار خدمت حاج آقا میرسیدم.
هفتصد یا هشتصد تومان به بنده میداد، این پول به اندازه همان یک ماه برای مخارجم بس میشد.
اما وقتی پول داشتم دیگر خبری نبود. بدون آن که ← ادامه
سید ابوالفضل موسوی:
من معمولا ماهی یک بار خدمت حاج آقا میرسیدم.
هفتصد یا هشتصد تومان به بنده میداد، این پول به اندازه همان یک ماه برای مخارجم بس میشد.
اما وقتی پول داشتم دیگر خبری نبود. بدون آن که ← ادامه
حاج باقر آقا:
برای مجلس ترحیم آقاجان به قوچان رفتیم برای استراحت منزل آقای صفوی رفتیم. در این جلسه یکی از برادران کمالی نیا گفت:
در زمان پدرم فقر شدیدی داشتیم. یک روز هیچی نداشتیم بخوریم و همه گرسنه بودیم.← ادامه
حاج باقر آقا:
حدود سال ۵۴-۵۵ بود که فرمودند:
اگر وجوهات بدهی داری بردار عیادت بیمار برویم. پنج هزار تومان برداشتم.
رفتیم منزل آقای معصومی که بعدا امام جمعه تربت و عضو خبرگان شده بود.
بستری بود. اتاقش خیلی معمولی ← ادامه
حاج باقر آقا:
خیلی مخفیانه رسیدگیهای زیادی نسبت به طلبهها داشتند که توسط بنده یا اخوی بود اما هیچ کداممان از کار دیگری با خبر نمیشد.
گاهی هم رسیدگیهایی داشتند که ما هم تا زمانی که ایشان زنده بودند از ← ادامه
حاج باقر آقا:
خیلی مخفیانه رسیدگیهای زیادی نسبت به طلبهها و غیر طلبه ها داشتند که توسط بنده یا اخوی بود.
اما هیچ کداممان از کار دیگری با خبر نمیشد!
← ادامه“روزنهای به عبودیت فقیهانه” خاطراتی از عالم ربانی،
حاج باقر آقا:
در زمان اقامت در قوچان كفش ملی (مرغوبترین کفش آن زمان) جفتی چهل و پنج ریال بود، اما حاج آقا راضی نمیشد كه ما از آن كفشها تهیه كنیم.
كفشهایی بود که کربلایی مرادعلی مزرجی از ضایعات ← ادامه
آسید محسن موسوی:
در ایامی که خدمت حاج شیخ بودم یکی از برنامه های ایشان این بود که اگر پولی دستشان میآمد، هر چقدر هم که بود، آن را نگه نمیداشت، فورا انفاق میکرد.
اصلا فکر نمیکرد که الان دست ← ادامه
حاجی اسدی خیرآبادی:
یك روز به طرف منزل حاج آقا میرفتیم، دیدیم یك طلبه از آنجا بیرون میآید.
خدمت ایشان که رسیدم دویست و پنجاه تومان به ایشان دادم.
فرمود: این طلبه را دیدی از منزل ما خارج شد؟
گفتم: ← ادامه
میفرمود:
هر وقت بی پول و یا مقروض میشوم به حرم حضرت رضا علیه السلام مشرف می شوم .
بعد از زیارت، دو رکعت نماز در بالا سر حضرت میخوانم، بعد تسبیح برمیدارم این ذکر را صد بار تکرار ← ادامه
آسید محسن موسوی:
حاج شیخ می فرمود:
وقتی میخواستم برای ادامه تحصیل از قوچان به مشهد بیایم، با توجه به این که یتیم بودم، و هیچ کس را نداشتم،بعضی از حاجیها و اهالی روستا به من گفتند:
با این وضعیت ← ادامه
آشیخ هادی ابراهیمینژاد:
مغرب بود و ما خدمت حاج شیخ نشسته بودیم که آشیخ عبدالحسین سر رسید.
گفت همین نزدیکیها منبری داشتم، گفتم بیایم اینجا نماز بخوانم.
نمازش را که خواند گفت برای آمادگی منبر، ذکر را تبدیل به فکر ← ادامه
آشیخ هادی ابراهیمینژاد:
در روستای ارچنگ منتظر حاج شیخ بودیم که برای غذا سر سفره نهار حاضر شوند.
آمدن ایشان بیش از حد معمول طول کشید.
پس از مدتی دیدم ایشان با ناراحتی آمدند و فرمودند:
بعد از نماز فکر ← ادامه