سخنش از دل برمیآمد و بر دل مینشست!
آشیخ هادی ابراهیمی نژاد:
سخنش از دل برمیآمد و بر دل مینشست.
زاهدی چون که از بیارزشی دنیا سخن میگفت، دنیا را در چشممان ما بیارزش میکرد.
عارفی چون او که شهد معرفت خدا و عبودیت او میگفت دل ما ← ادامه
آشیخ هادی ابراهیمی نژاد:
سخنش از دل برمیآمد و بر دل مینشست.
زاهدی چون که از بیارزشی دنیا سخن میگفت، دنیا را در چشممان ما بیارزش میکرد.
عارفی چون او که شهد معرفت خدا و عبودیت او میگفت دل ما ← ادامه
آشیخ مهدی ابراهیمی نژاد:
در جلسات چیزهایی را مطرح میكرد كه بدرد همه افراد مجلس بخورد.
گاهی شخص خاصی را كه دارای ویژگیهای مثبتی بود مورد خطاب قرار میداد كه هم تشویقی برای آن شخص باشد و هم برای دیگران ← ادامه
آشیخ مهدی ابراهیمی نژاد:
می فرمودند: قرآن زیاد بخوانید، جوری که ملکه شود و فوائد زیادی دارد.
در روایات چرا این قدر به خواندن قرآن اهمیت داده شده است؟
یکی از فوائدش این است که اگر در جایی آیهای بدون ← ادامه
آسید محسن موسوی:
وقتی نماز شب میخواند عجیب اشک میریخت.
معمولا در نماز وتر و دعای نماز وتر و گاهی هم سجده بعد از نماز گریهشان بیشتر بود.
بلند بلند گریه میکردند اما به حدی که صدایشان به بیرون اتاق ← ادامه
مرحوم شیخ علی اصغر فخرایی:
در منزل آشیخ محمود -در چهارراه ابو طالب- روضه حضرت زهرا سلام الله علیها را خواندم.
ایشان به شدت منقلب شد، با این که بی صدا گریه میکرد ولی تا مدت طولانی شانههایشان از شدت ← ادامه
آسید محسن موسوی:
در جاغرق خدمت ایشان بودم.
عصری بود توی حال نشسته بودیم، فرمودند:
باید از اینجا وداع کنیم و به مشهد برویم.
رفتم دنبال پذیرایی، وقتی آمدم دیدم ایشان نشسته بلند بلند گریه میکند و اشک میریزد ← ادامه
آشیخ ابوالحسن قائمی:
حاج شیخ ظاهری حلیم و ساكت داشت، اگر چه در باطن رنج و ناراحتی داشت اما آن را بروز نمیداد.
بسیار اتفاق میافتاد كه بعضی به منزل ایشان میآمدند و شروع به صحبت میكردند و گاهی تند ← ادامه
آشیخ عبدالحسین واعظ زاده:
مرحوم حاج شیخ بر اثر تهذیب نفس ، حالت تحمل و بردباری در او پیدا شده بود، هر كس به او جسارت میكرد، چه دور و چه نزدیك، تحمل میكرد و حتی نمیگذاشت كسی از ایشان ← ادامه
حاج آقابزرگ:
حدود سال ۲۷ یا ۲۸ شمسی بود در ماه رمضان یک روز عصر که به خانه برگشتم،
دیدم باقر یکی از دفترهای مرا پاره کرده است.
چون روزه داشتم ترسیدم عصبانی شوم، بلافاصله از خانه بیرون آمدم تا ← ادامه
حاج باقرآقا:
یک شب خدمت آقاجان رفتم، حساب سالم بود، ده هزار تومان شده بود، این مبلغ آن زمان معتنا به بود. دستگردان کردیم. فرمود: این پول را داشته باش شاید لازمت بشود، به تدریج آن را بده!
گفتم: نه، ← ادامه
حاج باقر آقا:
بیشتر شبها خدمت ایشان میرفتم. آن وقت تلفن هم نداشتند. مکرر پیش میآمد که میفرمود همین امشب این پول را به فلانی برسان. آیا اهلش هستی؟!
گاهی هم آن قدر تکرار میکردند که من خسته میشدم.
بعد ← ادامه
حاج باقرآقا:
مکرر اتفاق می افتاد که خودشان پولی نداشتند، میپرسیدند: باقر پول داری؟ صادق پول داری؟ آقای حسابی پول داری؟
بعد پول را میگرفتند و یا دستور میدادند به مورد خاصی برسانیم.
که این موارد زیاد بود که ذکر ← ادامه