گریه در مصائب حضرت زهرا!

مرحوم شیخ علی اصغر فخرایی:

در منزل آشیخ محمود -در چهارراه ابو طالب- روضه حضرت زهرا سلام الله علیها را خواندم.

ایشان به شدت منقلب شد، با این که بی صدا گریه می‌کرد ولی تا مدت طولانی شانه‌هایشان از شدت ← ادامه

یاد وداع اهل بیت!

آسید محسن موسوی:

در جاغرق خدمت ایشان بودم.

عصری بود توی حال نشسته بودیم، فرمودند:

باید از اینجا وداع کنیم و به مشهد برویم.

رفتم دنبال پذیرایی، وقتی آمدم دیدم ایشان نشسته بلند بلند گریه می‌کند و اشک می‌ریزد ← ادامه

گذشت زمان همه چیز را روشن می‌كند!

آشیخ ابوالحسن قائمی:

حاج شیخ ظاهری حلیم و ساكت داشت، اگر چه در باطن رنج و ناراحتی داشت اما آن را بروز نمی‌داد.

بسیار اتفاق می‌افتاد كه بعضی به منزل ایشان می‌آمدند و شروع به صحبت می‌كردند و گاهی تند ← ادامه

از ترس عصبانی شدن از خانه بیرون آمدم!

حاج آقابزرگ:

حدود سال ۲۷ یا ۲۸ شمسی بود در ماه رمضان یک روز عصر که به خانه برگشتم،

دیدم باقر یکی از دفترهای مرا پاره کرده است.

چون روزه داشتم ترسیدم عصبانی شوم، بلافاصله از خانه بیرون آمدم تا ← ادامه

حتی وقتی هم که پول نداشتند!

حاج باقرآقا:

مکرر اتفاق می افتاد که خودشان پولی نداشتند، می‌پرسیدند: باقر پول داری؟ صادق پول داری؟ آقای حسابی پول داری؟

بعد پول را می‌گرفتند و یا دستور می‌دادند به مورد خاصی برسانیم.

که این موارد زیاد بود که ذکر ← ادامه

این هم یک نوع کمک به تهیدستان!

حاج صادق آقا:

پیرمرد یزدی نزدیک مغازه ما بود که میوه فروشی می‌کرد، اوضاع کاسبی او خیلی قوی نبود.

آقاجان برای خرید میوه به آنجا می‌رفتند و میوه‌های مانده راکه معمولا خریداری نداشت می‌خریدند تااز این راه کمکی به او ← ادامه

کمک به اندازه!

سید ابوالفضل موسوی:

من معمولا ماهی یک بار خدمت حاج آقا می‌رسیدم.

هفتصد یا هشتصد تومان به بنده می‌داد، این پول به اندازه همان یک ماه برای مخارجم بس می‌شد.

اما وقتی پول داشتم دیگر خبری نبود. بدون آن که ← ادامه

زودتر برو کبابی نبندد!

حاج باقر آقا:

برای مجلس ترحیم آقاجان به قوچان رفتیم برای استراحت منزل آقای صفوی رفتیم. در این جلسه یکی از برادران کمالی نیا گفت:

در زمان پدرم فقر شدیدی داشتیم. یک روز هیچی نداشتیم بخوریم و همه گرسنه بودیم.← ادامه

پرداخت هزینه جراحی!

حاج باقر آقا:

حدود سال ۵۴-۵۵ بود که فرمودند:

اگر وجوهات بدهی داری بردار عیادت بیمار برویم. پنج هزار تومان برداشتم.

رفتیم منزل آقای معصومی که بعدا امام جمعه تربت و عضو خبرگان شده بود.

بستری بود. اتاقش خیلی معمولی ← ادامه

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا