رسیدگی به اشخاص

حاج باقر آقا:

 خیلی مخفیانه رسیدگی‌های زیادی نسبت به طلبه‌ها داشتند که توسط بنده یا اخوی بود اما هیچ کدام‌مان از کار دیگری با خبر نمی‌شد.

گاهی هم  رسیدگیهایی داشتند که  ما هم تا زمانی که ایشان زنده بودند از ← ادامه

رسیدگی به نیازمندان!

حاج باقر آقا:

خیلی مخفیانه رسیدگی‌های زیادی نسبت به طلبه‌ها و غیر طلبه ها داشتند که توسط بنده یا اخوی بود.

اما هیچ کدام‌مان از کار دیگری با خبر نمی‌شد!

“روزنه‌ای به عبودیت فقیهانه” خاطراتی از عالم ربانی،

← ادامه

خدا این گونه جبران می کند!

آسید محسن موسوی:

در ایامی که خدمت حاج شیخ  بودم یکی از برنامه های ایشان این بود که اگر پولی دستشان می‌آمد، هر چقدر هم که بود، آن را نگه نمی‌داشت، فورا انفاق می‌کرد.

اصلا فکر نمی‌کرد که الان دست ← ادامه

خدا برای ما می‌رساند!

حاجی اسدی خیرآبادی:

یك روز به طرف منزل حاج آقا می‌رفتیم، دیدیم یك طلبه از آنجا بیرون می‌آید.

خدمت ایشان که رسیدم دویست و پنجاه تومان به ایشان دادم.

فرمود: این طلبه را دیدی از منزل ما خارج شد؟

گفتم: ← ادامه

توکل در راه تحصیل علم!

آسید محسن موسوی:

حاج شیخ می فرمود:

وقتی می‌خواستم برای ادامه تحصیل از قوچان به مشهد بیایم، با توجه به این که یتیم بودم، و هیچ کس را نداشتم،بعضی از حاجی‌ها و اهالی روستا به من گفتند:

با این وضعیت ← ادامه

یکی از تعقیبات تفکر است!ً

آشیخ هادی ابراهیمی‌نژاد:

مغرب بود و ما خدمت حاج شیخ نشسته بودیم که آشیخ عبدالحسین سر رسید.

گفت همین نزدیکی‌ها منبری داشتم، گفتم بیایم اینجا نماز بخوانم.

نمازش را که خواند گفت برای آمادگی منبر، ذکر را تبدیل به فکر ← ادامه

اهمیت تفکر و اندیشه!

آشیخ هادی ابراهیمی‌نژاد:

در روستای ارچنگ منتظر حاج شیخ بودیم که برای غذا سر سفره نهار حاضر شوند.

آمدن ایشان بیش از حد معمول طول کشید.

پس از مدتی دیدم ایشان با ناراحتی آمدند و فرمودند:

بعد از نماز فکر ← ادامه

تفکر شبانه!

گاهی بنده(محمود)در اتاق ایشان می‌خوابیدم.

احیانا وسطهای شب که بیدار می‌شدم می‌دیدم ایشان از خواب بیدار شده و نشسته‌اند.

گاهی هم چراغ مطالعه را روشن کرده و گاهی هم بدون چراغ مطالعه، مشغول سیگار کشیدن و فکر کردن بودند بعد ← ادامه

پیاده روی در صبحگاهان!

آسید محسن موسوی:

وقتی که ایشان به روستای ما می آمدند معمولا صبحها  پیاده‌روی داشتیم.

مسیر را ایشان معین می‌کرد، گاهی می گفتند بریم زیارت اهل قبور.

می‌رفتیم و زیر سایه درختی فرش می‌انداختیم و می‌نشستیم.

یک ساعت به اذان ← ادامه

Clicky آیا می خواهید از آخرین مطالب با خبر شوید؟ ... خیر بله
پیمایش به بالا