دل میبری از عالم با چهرهٔ نورانی!
عمرم شده جانکندن در اوج پریشانی
زین کوتَهیِ عمر و زین غیبتِ طولانی
عمری به تمنایت، با یاد قدمهایت
از پارهٔ دل کردم پیوسته گلافشانی
گردیده سیه روزم، میسازم و میسوزم
دارم به جگر پنهان، صد شعلهٔ پنهانی
با روی ← ادامه