رفع شبهات در نجف!
«شاکر در لمعات آورده که سیّد بزرگواری از علماء اصفهان به نجف آمد و پسرش که از طلّاب و محصّلین بود نیز همراهش بود. روزی آن سیّد دانشمند با پسرش به خدمت استاد (یعنی شیخ انصاری) رسیدند. سیّد عرض کرد ← ادامه
«شاکر در لمعات آورده که سیّد بزرگواری از علماء اصفهان به نجف آمد و پسرش که از طلّاب و محصّلین بود نیز همراهش بود. روزی آن سیّد دانشمند با پسرش به خدمت استاد (یعنی شیخ انصاری) رسیدند. سیّد عرض کرد ← ادامه
در رثا و شهادت امام حسین(علیه السلام)
فقیر خسته دلی بر در سرای حسین
نوشته بود یکی نامه از برای حسین
که ای کریم کریمان به بذل و لطف و کرم
در این مدینه من از هرکسی فقیر ترم
نه ← ادامه
اگر امام زمان علیه السلام را دوست داشته باشی، در دنیا و آخرت با او محشور می شوی
وظیفه ما این است که امام زمان علیه السلام را واقعاً دوست بداریم. رفقا! اگر به امام زمان علیه السلام محبت پیدا ← ادامه
«مرحوم حاج ملّا نصرالله تراب، متخلّص به شاکر، از شاگردان شیخ انصاری و همسفر ایشان در حجّ بیت الله بوده، و بعضی از سوانح و برکات این سفر را در لمعات آورده.
از جمله مینویسد: چون از میقاتگاهِ حج احرام ← ادامه
«مرحوم حاج میرزا یحیی اصفهانی بیدآبادی (ره)، که یکی از تلامیذ حضرت مستطاب آیة الله الباری شیخ مرتضی انصاری (قدّس سرّه) بود، میفرمودند:
شیخ استاد مذکور به تلامذهٔ خود وصیّت فرمودند که سه خصلت است که یکی از آنها را ← ادامه
«دو کلمه از شیخ انصاری (رَحِمَهُ الله) نقل شده است که بر علوّ مقام او دلالت دارد؛
اوّل آنکه: یکی از اهل علم حاجتی داشته و مدّتها به حرم مشرّف میشده و توسّل میکرده است. تا اینکه روزی عربی را ← ادامه
«مرحوم شیخ انصاری با شاگردهایش میرفت، یکمرتبه از آنها فاصله گرفت، کنار قبری آمد، با آستینش خاکهای روی سنگ قبر را پاک کرد.
اصحاب شیخ سؤال کردند: این قبر کیست که اینگونه احترام میکنید؟ گفت:
قبر کسی است که در ← ادامه
«والد معظّم به یک واسطه نقل فرمود: چند روزی شیخ دیرتر از وقت مقرّر برای تدریس حاضر میشد. از وی سبب را پرسیدند؛ فرمود: یکی از سادات به تحصیل علوم دینیّه مایل گشته و این امر را با چند نفر ← ادامه
«در زمان شیخ انصاری، دو طلبه راه میرفتند و از طلبهای تعریف میکردند که: خوشا به حال فلانی، دیشب توفیقاتی داشته است، به مسجد سهله رفته و عبادت میکرده است؛ و بدون اینکه آن دو متوجّه باشند که شیخ انصاری ← ادامه
آدمی برهمه حالی نبود بر یک حال
وقت باشد که بگیرد زخودش نیز ملال
تو چندان که باشی سخن گوی باش
خردمند باش وجهان جوی باش
ماییم که هرگز دمِ بی غم نزدیم
خوردیم بسی خونِ دل [و] دم نزدیم← ادامه
بدن، مرکب ماست. ما سوار بر این مرکب هستیم. به این مرکب هم باید یك كمی خوراكی داد تا سر حال بیاید و ما را بِكِشد و بِبَرَد.
لذا ثلث آخرشب بلند شوید و دست و صورت را بشویید!
اگر ← ادامه
«شیخ با آن همه وجوهات زیاد، که از چهل میلیون شیعهٔ روی زمین نزدش میآوردند، معذلک مانند یک فقیر گذران میکرد و حتّی اموالی که به عنوان تحف و هدایا خدمتش داده میشد آنها را بین طلّاب و مستمندان قسمت ← ادامه